بسم الله الرحمن الرحیم

فرهنگ اقوام و طوایف چه در سطح ملی و منطقه ای و چه در سطح بین المللی, آداب و رسوم, عقاید, باورها و ارزش هایی شکل میدهد که در قالب های مختلف مانند: شعر, موسیقی, ضرب المثل و تکیه کلام, بازی های ورزشی و تفریحی, انواع غذاها, نذورات, زیارت ها و مکان های مقدس, داستان های عامیانه و لغات, لهجه اختصاصی و … انعکاس داده میشود. در بخش اول (با کلیک بر این لینک به بخش اول مراجعه کنید) در این باره مطالب مفیدی را خدمت شما خوانندگان محترم عرض کردیم و به ادامه این مطلب میپردازیم

نذورات

١. نذر زيارت حضرت سيد شاه قباد ولی (سالانه).
٢. نذر لب آب برای دختر حضرت سید شاه قباد ولی.
٣. نذر دوازده امام(علیهم السلام).
٣. نذر زیارت سخی.
۵. نذر دیکچه حضرت زینب(سلام الله علیها).
ء. نذر امام حسین(ع).
٧. نذر سر خاک اموات.
٨. نذر قومی که برخی اقوام برای خدا و شادی روح جد بزرگوارشان و در راس آن حضرت سید شاه قباد ولی رحمت الله علیه, سالانه معمولا در تابستان انجام میشود.

زیارتها و مکان های مقدس

١. زيارت حضرت سيد شاه قباد ولى (ره).
٢. زيارت حضرت شاه ولی (شاه والح).
٣. زیارت دوازده امام در قول درة حصار.
۴. زیارت دوازده امام در پیوندا.
۵. زیارت سخی در تر کرمنج.
ء. شاه دُلدُل در قُتوغ.
٧. سرخ پوشون (پوشان)، در درشدیار.
٨. خواجه سرخپوشان در آهنگران.
٩. تکیه خانه ها و مساجد.

مراسم مذهبی

بعد از ادای نماز و حج و پرداختن زکات و خمس، مهمترین مراسم مذهبی مردم سنگلاخ مانند سایر شیعیان جهان، زیارت عتبات عالیات و بر گزاری مجالس عزاداری برای سرور آزادگان جهان امام حسین(علیه السلام ) و یارانش در ایام عاشورا و سایر فصول سال به مناسبت های مختلف میباشد.
هر یک از تکالیف واجب و سنت مذهبی، ویژگیهای خاص خود را دارد. به طور مثال کسانیکه در قدیم از زیارت حج بیت الله شریف و نیز عتبات عالیات در عراق بر می گشتند، مردم به دیدن آنها رفته و آنها نیز در حد توان برای هر نفر یک مهر کربلا، تسبیح و چند دانه خرما هدیه میکردند. برای بزرگان خانواده و برخی دوستان نزدیک، جانمازی و کفنی تبرک شده از مکه و مدینه نیز می آوردند تا در موقع مرگ با آن کفن شوند. در سالهای اخیر ولیمه نیز رواج شده،
حاجیان و کربلایی ها مردم را دعوت نموده و با برگزاری ختم قرآن ولیمه هم میدهند.
در ایام عاشورا مجالس اصلی عزاداری در تکیه خانه ها معمولاً قبل از ظهر بر گزار میشود، اما مجالس فرعی، بعد از ظهر و شبها در حسینیه ها و مساجد تشکیل میشود. مهمترین حسینیه و تکیه خانۀ سنگلاخ، تکیه خانۀ ملاخیل، بود که قبل از آن تکیه خانهای وجود نداشت. این تكيه
خانه را ملا سید مرتضی مشهور به ملای کته(بزرگ) عموی پدر آیتالله سیدعلیجان علم الهدی، تأسیس نموده بود. در این تکیه خانه تا زمان حیات شهید حجت الاسلام کربلایی معلم (شیخ گلحسین شریفی) رسم بر آن بود که بعد از جمع شدن مردم ذاکرین در پای منبر به شکل دایرهای گرد هم آمده و ذکر خاص پای منبر را میخواندند. این ذکر را شیخ گلحسین میخواند و بقیه او را همراهی می کردند. متن ذکر پای منبر در تکیه خانۀ ملاخیل به این شرح است:
«ترویح روح پر فتوح، مطهر، منور، مزکای، معلای حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) را با ساير جانباختگان راه خدا از مایان یاد و شاد و آمرزش اموات، به حق سورۀ مبارکۀ فاتحه صلوات.

ای فلک حیف از حسینم ای فلک

کشته شد نور دو عینم ای فلک

شاه ما را سر بریدند

تشنه در خونش کشیدند

ای فلک حیف از حسینم

دست عباسش بریدند

مشک آبش را دریدند

ای فلک حیف از حسینم

اکبر آن سرو روانش

غرق خون شد نوجوانش

ای فلک حیف از حسینم

قاسمش نو کدخدا شد

حجله اش ماتم سرا شد

ای فلک حیف از حسینم

اصغر آن خورشید رویش

تیر خورده در گلویش

ای فلک حیف از حسینم

آه و واویلا, واویلا, صد واویلا

بعد از ذکر صلوات، کودکان و نوجوانان نوحهخوان به نوبت پيش روى منبر ايستاده شده نوحه هایشان را میخوانند و بعد از آنها افراد بزرگتر نوحه خوان روى پلة دوم منبر نشسته, روضه های حفظ شده یا نوشته شدۀشان را با صوت و لحن حزن انگیز می خوانند و در آخر خاتم و ملای اصلی برخاسته و در پلۀ آخر منبر نشسته بعد از خطبه و سخنرانی، روضه خوانی وسینه زنی دعا میکند و مردم نذر امام حسین(علیه السلام) را صرف کرده نماز میخوانند و پراکنده میشوند. این مراسم به همین شکل هنوز کم و بیش انجام میشود. که البته سادات معظم سنگلاخ در ایران به شیوه معمول شیعیان ایران مراسمات خود را برگزار میکنند. 
قابل ذکر است که قبل از منبر رفتن ملای خاتم و حتی برخی افراد قبل از او، کسانی که ذکر صلوات منظوم پای منبر را حفظ کرده اند با شيوة مخصوص نشسته یا ایستاده می خوانند و خواننده گاهی منقلب میشود. یکی از ذکرهای صلوات به این شرح است:

ای ماه بنى هاشم خورشيد لقا عباس
اى نور دل حيدر شمع شهدا عباس
زنجير به پا داريم، صد جور وجفا داريم
زنجیر ز پا بگشا، از بهر خدا عباس
تو درس وفا دادى، با دست جدا دادى
بی دست شدی رهرو، در راه خدا عباس
از محنت و درد و غم، ما رو به تو آوردیم
دست من مسکین گير از بهر خدا عباس

بگشا کام و زبان تا که تو دارى حركات
فرق سر تا به كف پاى محمد (ص) صلوات!

افرادی که ذکر صلوات را میخوانند به نام «صلوات گوی» یاد میشوند و صلوات گویی در همه مراسم عزاداری و سخنرانى در مناطق مختلف كشور رواج دارد. برخى آنها دعاهاى متفاوتى را در پایان ذکر صلوات میخوانند مانند:
بار الها نشود لال به هنگام وفات
هر زبانی که فرستد به محمد(ص) صلوات

در سنگلاخ جلسات منقبت خوانى هم به مناسبت هاى مختلف مانند ساير مناطق برگزار میشود که نیازی به توضیح آن در اینجا نیست. منقبت خوان نامی سنگلاخ که در سطح شهر کابل شهرت داشت مرحوم سيدحيدر مشهور به «سیدحیدر مست» بود( با کلیک روی این لینک با این شخصیت عرفانی آشنایی پیدا کنید). در حال حاضر سادات معظم سنگلاخ زیادی منقبت خوانی میکنند که هرکدام از جایگاه ویژه ای در بین سادات معظم سنگلاخ برخوردار هستند.

هیئات مذهبی سادات سنکلاخ:

  1. حرم مطهر حضرت سید شاه قباد ولی (ره) سنگلاخ
  2. مسجد جامع حضرت سید شاه قباد ولی قلعه شاه سنگلاخ
  3. تکیه خانه دره حصار سنگلاخ
  4. تکیه خانه سر ریگی سنگلاخ
  5. تکیه خانه سرخ گلک سنگلاخ
  6. تکیه خانه ملاخیل سنگلاخ
  7. مسجد پیوندا
  8. مسجد سرگردون
  9. مسجد امام رضا خوشحال خان
  10. مسجد محمدیه خوشحال خان
  11. مسجد سید شاه قباد ولی (ره) جرنیل
  12. مسجد امام زین العابدین علیه السلام
  13. مسجد امام زمان (عج) خوشحال خان
  14. هیئت سید شاه قباد ولی (ره) تهران
  15. هیئت ذوالفقار تهران
  16. هیئت ثارالله تهران
  17. هیئت بنی فاطمه تهران
  18. هیئت مکتب الحسین تهران
  19. هیئت سیدالشهدا تهران
  20. هیئت باب الحوائج تهران
  21. هیئت سیدالشهدا علی آباد قاجار

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

در بخش اول قیاس باطل فضیلت که پیرامون گفته های اقای اللهیاری است, پیش گفتاری در مورد صحبت های آقای اللهیاری گفته شده است و زمینه کلی مطالب مربوط به این مساله را برای خوانندگان محترم فراهم کردیم, و در این بخش که برگرفته از 15 دقیقه ابتدایی صحبت آقای اللهیاری است, مطالب پیرامون را در حد وسع ادامه میدهیم, هرچند که این گفته ها توسط نویسنده ممکن است ناقص باشد و علما و بزرگان شاید تقریر های بهتر و زیباتری از بنده ی سرپا گناه و هم چنین کم سواد داشته باشند که حتما چنین است. و مساله دیگری که ما باید سمع خوانندگان محترم این مطلب برسانیم این است که تمام گفته ها و مواضع آقای اللهیاری اشتباه و باطل نیست بلکه حقایقی هم در این گفته های خود دارد و اگر بهتر برای شما توضیح بدهم این است که آقای اللهیاری نظریات خود را در قالب احادیث و تفسیر احادیث بیان میکند که مخاطب و مستمع که خبری از دین ندارد و اکثریت نمیتوانند تقسیم بندی کنند یا در احادیث شریف مطالعه معمولی را ندارند, این گفته های آقای اللهیاری را مواضع دین به حساب می آورند, البته ولیجه پرستان اللهیاری که به ایشان لقب علامه دهر و مالک اشتر زمانه میدهند و مورد خشنودی آقای اللهیاری هم میباشد پا را فراتر قرار داده اند و کلام ایشان را وحی منزل معنا میکنند که این خطرناک است و مایه تفرقه و دو دستگی بیش از پیش بین شیعیان میباشد.

آقای اللهیاری در ابتدای سخنان خود اینطور میگویند:

کلمه سید کدام اصطلاح شرعی نیست, سید به عنوان سید و آقا کدام اصطلاح شرعی نیست بلکه عرفی است و این دست خود انسان است, از ما میپرسند از اولاد حضرت عباس بن عبدالمطلب یا ابوالفضل سید هستند یا نیستند این شرعی نیست, شما هرکسی را خواستی سید بگو

در زمانه ما سید به کسی میگویند که از اولاد پیامبر هستند و در زمان ما این در دست خود ما هستند که چطور آن را میخواهید تعریف بکنید در بعضی جاها به سادات میر میگفتند در کشورهای مغرب عربی , شریف میگویند کسانی که نسب شان به بنی هاشم برمیگردد.

علوی و فاطمی در اصطلاح گفته های معصومین علیهم السلام آمده است ولی سید یا سادات این اصطلاح نیامده است اما این حرام نیست کسی بگوید حرام نیست شما میتوانی سید بگویی شریف بگویی یا بگویی خود من سید هستم

ما در مطلب قبل هم گفتیم که اقای اللهیاری خواسته یا ناخواسته در حال الغای این مطلب است که سیادت و سید بودن هیچ برتری ندارد بلکه سعی در این دارد که از سیادت قداست زدایی کند که این امر عادی هست ما در طول تاریخ از عمر بن خطاب و اموی ها و عباسی و زبیری ها هم این را دیده ایم, آنها از سید ستیزی و سیادت زدایی شروع کردند تا جاییکه از سادات کرام انسانیت زدایی کردند و همین امر باعث شد که سادات بیش از 1400 سال مورد انواع هجمه ها و قتل و غارت ها قرار بگیرند و امروز ناخواسته (که امیدوار هستم ناخواسته باشد) آقای اللهیاری  در همین راه قدم میگذارد و چرا ما این نوع تفکر را برای تشیع و سادات و شیعیان خطرناک میبینیم؟ به این دلیل است که اموی ها و زبیری ها و دیگران دشمنی شان علنی بوده است و همه میدانستند که آنها دشمنان اهل بیت علیهم السلام و ذریه و سلاله پاک آنان میباشند, اما اللهیاری و ولیجه پرستان آنان با ادعای محبت و بریدن کلام حق معصومین علیهم السلام سعی در تخریب اولاد حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله را دارند که همین امر سبب میشود آب گل آلود شود و کسانیکه سواد دینی ندارند در این راه به بیراهه بروند و چه بسا با دشمنی و بغض سیسماتیک که در قبال سادات وجود دارد, این امر را تقویت کند و خسرالدنیا و الاخره شوند

آقای اللهیاری با اینکه ولیجه پرستان او, این شخص را علامه دهر خطاب میکنند باید قبل از اینکه نسبت به این مساله بپردازد یک جستجوی ساده در کلمات اهل بیت علیهم السلام می انداخت و بعد این چنین تند و بی ریشه نسبت به حتی نام و لقب و کنیه سادات موضوع گیری میکرد, تا جاییکه دوست ندارد کلمه سادات را به زبان بیاورد و به بنی هاشم اکتفا میکند و این خود شدت کینه ایشان را میرساند, و در مطالب بعدی اشاره خواهیم کرد که ایشان با اجتهاد باطل خود حتی سادات موجود در افغانستان و کشورهای اسلامی را حتی سادات و سید و ذراری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نمیداند, و این یعنی گرفتن هویت یکی از شریف ترین و مومن ترین اقوام افغانستان و فراتر از آن انسان و دشمنی با یکی از اصول تشیع و مهمترین رکن تشیع که محبت به اهل بیت علیهم السلام و ذریه بزرگوار ایشان میباشد.

در مورد لغت سید, اللهیاری با بی اهمیت شمردن آن و در پس پنهان کلام, ارزشی برای سیادت و سید بودن قائل نمیشود و آن را اصطلاح شرعی نمیداند و بلکه عرفی میداند و حتی میگوید هرکسی را خواستی سید بگو! بعد میگوید سید به کسی میگویند که از اولاده حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد و در کشورهای دیگر به نام های دیگر خطاب میشود و بیشتر تاکید بر این دارد که سید گفتن به کسی شرعی نیست و در کلام اهل بیت علیهم السلام و معصومین علیهم السلام وجود ندارد در حالیکه امروزه سید و سیادت حتی در بین اعراب با پیش فرض اولاده حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها اطلاق میشود خصوصا در بین شیعیان و حتی اهل سنت دنیای معاصر به این گفتار آشنایی پیدا کرده اند.

با این نوع برخورد آقای اللهیاری, میتوانیم از ایشان بپرسیم که لغت امام را برای فلان اشخاص غیرمعصوم هم میتوانیم استفاده کنیم و هرکسی را دوست داشتیم امام بگوییم, شما سالها مطلب گفتید که آقای خمینی لقب امام معصوم علیه السلام را غصب کرده است, لغت امام به معنای خاص آن را برای دیگران جائز نمیدانید و صاحب این لقب را طاغوت و کافر میخوانید چون در تشیع امام مختص به دوازده معصوم علیهم السلام است و اگر کلمه جماعت و جمعه به آن اضافه گردد معنای عام پیدا میکند که مشکلی ندارد.

اللهیاری میگوید حرام نیست به کسی سید بگویی! و هرکسی را دوست داری سید بگو! آقای اللهیاری شما گفته و کلام شما مستقیم با سادات و قومیت مشخص است. اگر اینقدر این مساله بی اساس و ساده هست چرا این همه از علمای گرانقدر عمر و توان خود را صرف نقابت و نسب شناسی کردند. خداوند متعال در قرآن میفرماید: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی, طبق این آیه شریفه معرفت زمانی حاصل میشود که علم به انساب حاصل شود و از همه مهمتر شناخت ذریه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میباشد که منظور از اقربای رسول اعظم, اهل بیت علیهم السلام و ذریه این بزرگواران میباشد که این ها تمام با علم انساب حاصل میشود و علما و دانشمندان بزرگ توجه خاصی به این علم شریف داشتند که تا روز قیامت از اختلاط نسب جلوگیری شود و تا روز قیامت این سلسله جلیل القدر ادامه پیدا خواهد کرد. این علم اصول و قواعد خاص خود را دارد در مقام شناخت ذریه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله.

پس احترام به ذریه رسول اکرم صلی الله علیه و آله موجب قربت است و بدون علم انساب, معرفت نسبت به نسل آن حضرت میسر نیست به دلیل آیه قرآن: ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضها من بعض والله سمیع علیم

یا پیامبر مهر و محبت میفرماید: تَعلَّموا من أنسابِكم ما تَصِلون به أرحامَكم فإنَّ صِلةَ الرحمِ مَحبَّةٌ في الأهْلِ (الذریه, ج2ص396)

وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَاهِكُمْ ۖ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ – احزاب 4

فرزند خوانده های ما را فرزند حقیقی شما قرار نداده است, این سخن شماست که به دهان خود می گوید

و آیه دیگر دارد ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ ۚ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ – احزاب 5

آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خداوند عادلانه تر است و اگر پدرانشان را نمیشناسید آنها برادران دینی و موالی شما هستند.

به هر صورت آیات و روایات صریح و بطور ضمنی به این موضوع دلالت دارد که معرفت نسبت به ذریه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله یکی از وظایف مسلمین است. و این امر مختص به سادات هم نیست بلکه در تمام اقوام و ملل گذشته وجود دارد و خواهد داشت, شما با کنایه نمیتوانید این نوع اهمیت به سلسله تباری را مختص سادات جا بزنید و از این طریق سادات را متهم به نژادگرایی و قوم پرستی کنید, در حالیکه دهها محقق هزاره به تاریخ و سلسله نسب های اقوام هزاره میپردازند نه تنها در کشورهای خاورمیانه بلکه در کشورهای غربی مانند انگلیس و المان و اتریش و اسپانیا و غیره کتاب های فراوانی در مورد علم انساب وجود دارد

گفتید که کلمه سید, اصطلاح شرعی نیست مگر نمیدانید که تمام اعمال و گفتار و کلام حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و معصومین علیهم السلام وحی است و کلام الله متعال میباشند.

مقوله سید – ساده – سادات – سیادت در ذات خود, و نیز در فرهنگ و معتقدات دینی و مذهبی تمام مسلمین جهان بسا بزرگتر از آن است که در توصیف آید. کلمه سید از اسماءالله الحسنی است و از مترادفات حکمت و عزت میباشد. شاید هم سید اسم اعظم حق تعالی جل و جلاله باشد در دعای جوشن کبیر آمده است: یا سید السادات – یا ولی الحسنات – در دعای کمیل نیز آمده است الهی و ربی و سیدی و مولای
یا در مرتبه بعد, کسی کسی که نسبش از ناحیه پدر به هاشم بن عبد مناف رسید, سید است. بنا تمام فرزندان هاشم بن عبدمناف سید میباشند.

عوام بر این باورند که سادات فرزندان حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا علیهم السلام میباشند که این تعریف جامع نیست چنان که خود حضرت علی و فاطمه زهرا علیهم السلام و مهمتر از آن حضرت ختم مرتبت را نیز دربرنمیگیرد. در حالیکه همه ایشان سید هستند از فرزندان هاشم بن عبدمناف هستند و حضرت ختم مرتبت خودش سید الکونین و فرد اعلی و اتم سادات میباشد

سیادت عنوانی اعتباری است که تعریف درست آن را نسب شناسان و محدثان و فقیهان ارائه میکنند: سید کسی است که نسب ش از ناحیه پدر به هاشم بن عبدمناف, جد اعلای پیامبر اسلام برسد.

مگر نخواندید این حدیث از امیرالمومنین علی علیه السلام در کتاب نفحات الاخبار روایت شده است که فرمودند: از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که جبرئیل نازل شد و عرض کرد یا رسول الله, خداوند برای هر چیزی از موالید ثلاث (جماد, نبات, حیوان) و برای همه موجودات سیدی قرار داده است که بزرگ آنها باشد جعل اللَّه لکل شئ سیّداً 

سید السادات: ذات باری تعالی جلاله
سید اولاد آدم: حضرت محمد(ص)
سید الاوصیاء: علی(ع).
سیده نساءالعالمین: حضرت فاطمه زهرا(س)
سید شباب اهل الجنّه : حضرت امام حسن و امام حسین(ع)
سید اهل فارس: سلمان فارسی
سید حبشه: بلال حبشی
سید ملائکه: جبرئیل
سید بقاع ومکان‌ها : مکه معظمه

چطور میگویید در کلام اهل بیت علیهم السلام از سید استفاده نشده است

در حالیکه در کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سادات خاندان پیامبر معرفی شده است
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: انا سید ولد آدم و علی سید العرب
یعنی: من سید و آقای اولاد حضرت آدم هستم و علی آقا و سید عرب است
و الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه
و امام حسن و امام حسین علیهم السلام آقا و سید جوانان اهل بهشت هستند. کنزالعمال ج1ص400

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حضرت ختم مرتبت سید المرسلین است, بعد از ایشان امیرالمومنین علی علیه السلام به سید الوصیین شهره است و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به سیده نساء العالمین معنون است. سپس فرزندان آنان که طبق فرموده ایشان که ذکر شد سید جوانان بهشتی هستند.

بهمین ترتیب و به طور کل همه چهارده معصوم علیهم السلام و ذراری آنان تا آخر دنیا سید میباشند. در دعای توسل میخوانیم یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا – و – یا ساداتی و موالی, انی توجهت بکم ائمتی

به این نکته اشاره کنیم که امامان گاه در احادیث به کنیه و لقب خوانده میشدند. اما شیعیان و پیروان آنان از باب تعظیم و تکریم به آنان سیدی و مولایی میگفتند, گاه عبارت های: یابن رسول الله, و جعلت فداک ( ای فرزند رسول خدا, جانم به فدایت) را ابتداء اداء کرده, سپس بیان مطلب مینمودند.

در واقع مقوله سید آنقدر بار سنگین داشت که ائمه اطهار علیهم السلام به جهت تواضع و خشوع عندالله از استفاده این کلمه نسبت به خود احتراز میجستند و خود در دعاها و مناجات خویش, ذات اقدس جل و جلاله را سید خطاب میکردند. ادعیه ی مبارکه ی کمیل و ابوحمزه ثمالی و غیره مملو از این گونه خطاب ها است. در واقع از منظر ائمه اطهار فقط ذات اقدس ربوبی سید است و بس!

هیچ یک ائمه علیهم السلام تواضعا لله, خود به خودش, عنوان سید نداده است. این مومنین بوده اند که آنان را سید خطاب میکردند. یعنی مردم و مومنین ائمه را سید خطاب میکردند و ائمه خدا را سید صدا میزدند. با این وصف, تا جای که معلوم است ائمه اطهار علیهم السلام مومنین و پیروان خود را از استعمال این عنوان نسبت به خود منع نکردند. به همین سبب اوراد و ادعیه دارای اعتبار است.

اما با گذشت زمان و بنابه دلایلی که شرحش نیست سادات مکرم صلاح را در این دیدند که بر سیادت خود تاکید ورزیده و کلمه سید را در ابتدای نام فرزندان خود قید نمایند خصوصا پس از تاسیس بنیاد نقابت و کاهش خطرات ناشی از تعقیب و قتل توسط عمال اموی و عباسی, بالنتیجه خروج نسبی سادات از حالت تقیه و زندگی مخفی از یک طرف و مهاجرت های گسترده در مسافت های دور  و نگرانی ناشی از خط و امحای نسب در سرزمین های غربت از سوی دیگر, از جمله عواملی بوده است تا سادات را به توجه ویژه نسبت به حفظ انساب خود وا دارد.
خلاصه اینکه تلاطم تاریخی که سادات مکرم در تاریخ حیات خود پشت سر نهاده اند, کم تر قوم و طایفه ای با آن مواجه بوده است. در طول تاریخ هزار و یکصد و چند سال پس از غیبت کبری, سادات مکرم مرجع بسیاری از امور بوده و در سرزمین ها و در بین اقوام گوناگون با القاب و عناوین مختلف مورد خطاب قرار میگرفتند و آنچه که از شرفیاب شدن خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و نقل هایی که از دیدار با این همام و حی و حاضر به دست می آید برای شخص مورد نظر کلمه سید را نه تنها استفاده میکردند بلکه بعضا خود را هم با پیشوند سید معرفی کرده اند.

حال شما با کدام دلیل و منطق میگویید هرکسی که دوست داشت به دیگری سید بگوید! باشد بگوید به معنای عام آن, اما اینکه با این سفسطه سیادت و سید بودند و پیشوند را برای سادات بی اهمیت جلوه دهید به خطا رفتید و توبه کنید.(این مطلب خیلی مفصل است و به سبب طولانی شدن گفتار از ادامه آن صرف نظر میکنیم اَلعاقلُ یَکفیهِ الاشاره

مطلب دوم که آقای اللهیاری به آن اشاره میکند بحث های قوم پرستی و نژادپرستی رایج در افغانستان میباشد , وقتی ایشان بعد از اجتهاد خود سید بودن را بی ارزش میداند(صدالبته ما نیازی نداریم که از طرف اللهیاری بزرگ شمرده شویم, ما به این سبب در مقابل ایشان واکنش نشان میدهیم که ایشان ادعای این را دارند که از نظر دینی هم کدام فضیلت برای سادات نیست, و الا از نظر اجتماعی و سیاسی هرکسی طریق خود را میرود و ارزشمند آن است که به گفته های خود باور مند باشد و معرفت نسبت به اهل بیت علیهم السلام انقدر بالا باشد که سمعا و طاعتا خود را فدای کلام معصومین علیهم السلام کند) ریشه این مشکلات را برتری جویی سادات نسبت به شیعیان, خصوصا مردم شریف هزاره میداندکه صد البته اکثریت مومن و متدین مردم هزاره مثل ایشان فکر نمیکنند و ایشان و عده ای دیگر یک نوع خودتحقیری نسبت به سادات دارند. در حالیکه تاریخ و اجتماع شیعیان افغانستان امر دیگری را به اثبات میرساند.

اللهیاری میگوید: این مساله در افغانستان اهمیت بخصوصی دارد بین کسانی که نژادشان برمیگردد به بنی هاشم و بقیه جامعه شیعه, قطعا برای بقیه مردم حساسیتی ندارد غیر از شیعه, حتی برای شیعیان غیر هزاره هم حساسیتی ندارد. اما در جامعه هزاره این حساسیتی پیدا کرده است

علت آن به زعم اللهیاری چه میتواند باشد چون این جامعه هزاره به خاطر مسائل مذهبی و نژادی مورد تحقیر بودند و هستند و هزاره ها بیشتر موجب تحقیر واقع شدند و هزاره ها بیشتر بخاطر مذهب مورد تحقیر و اذیت قرار گرفتند لذا اگر در بین خود جامعه شیعی و هزاره ها به وسیله بعضی افراد مورد تحقیر قرار بگیرند این هم یک مساله حقیقت تلخ است که صورت گرفته است و ما کسی را ملامت نمیکنیم ما جهل را ملامت میکنیم و نادانی و دوری از کلام اهل بیت علیهم السلام را ملامت میکنیم!

ما باید برگردیم به مذهب و کلام اهل بیت علیهم السلام چون کسانی که بی دین هستند و بدتر سکولار هستند از این سواستفاده میکنند که مذهب تشیع یک مذهب نژادی و قوم پرستی در داخل آن نهفته میباشد بخاطر اینکه در مدیا این تنش به گفتگو و بگو مگو می انجامد در اینجا عده ای از جوان ها و کسانیکه معلومات دینی ندارند چون جانب مقابل بنی هاشم از راه مذهب میخواهند برتری خود را ثابت کنند لذا این قشر که معلومات دینی ندارند و از بنی هاشم نیستند آیا این ادعاها در مورد مذهب درست است یا خیر

چون باید تحقیر نژادی خود را بپذیرند و این برایشان قابل قبول نیست حالا عده ای از مذهب برمیگردند و عده ای دیگر اگر از مذهب برنگردند نسبت به مذهب دلسرد میشوند.

در پاسخ به سخنان اخیر که با ظاهری دلسوزانه اما با باطنی تفرقه‌افکن، سعی در القای شکاف میان جامعه‌ی هزاره و سادات دارد، ذکر چند نکته‌ی اساسی ضروری است:
آقای اللهیاری با فرار رو به جلو، تکریم ذریه‌ی پیامبر (ص) را که ریشه در نص صریح قرآن («قُل لا أَسئَلُکُم عَلَیهِ أَجرًا إِلَّا المَوَدَّةَ فِی القُربىٰ») و احادیث متواتر دارد، به عنوان «تحقیر نژادی» تفسیر می‌کند. این یک مغالطه‌ی آشکار است. احترام به سادات در فرهنگ شیعی افغانستان، هرگز به معنای نفی کمالات دیگر اقوام نبوده، بلکه ابراز وفاداری به صاحب رسالت است. کسانی که مدعی هستند جوانان به خاطر این مسائل از دین دلسرد می‌شوند، خود همان کسانی هستند که با «تضعیف روایات فضیلت سادات» و «تفسیر به رأی»، بذر تردید را در دل جوانان می‌کارند.
حملات سیستماتیک قلم به دستان و تریبون داران که خود را دلسوز یک قوم خاص و یا مذهب مورد نظر نشان میدهند به جایگاه سادات، بیش از آنکه ناشی از دغدغه‌ی عدالت باشد، ناشی از استیصال و درماندگی جریانی است که می‌خواهد پاسداران سنتی و اصیل مذهب را از میان بردارد. سادات در طول تاریخ افغانستان، همواره در کنار برادران هزاره و دیگر اقوام، پیش‌قراولان جبهه‌ی علم، جهاد و تقوا بوده‌اند. تضعیف این جایگاه، در واقع تضعیف یکی از ستون‌های مستحکم تشیع در این سرزمین است.
ادعای اللهیاری به اینکه سادات عامل تحقیر دیگران بوده‌اند، نادیده گرفتن تاریخ خونبار افغانستان است. سادات نه تنها کسی را تحقیر نکرده‌اند، بلکه خود در طول دهه‌ها، سنگین‌ترین فشارها، ترورها و کوچ‌های اجباری را متحمل شده‌اند. خون سادات و هزاره در سنگرهای دفاع از کیان تشیع به هم آمیخته است. تفکیک این دو از هم، بازی در زمین کسانی است که آرزوی دیدن تشیعی ضعیف و بی‌ریشه را دارند. اگر نگاهی بیندازیم به تاریخ 50 سال گذشته و سالیان اخیری که فضای مجازی و نوشته ها تمام ضبط و ثبت شده است, هزاران مطلب بی سند و تهمت و افترا نسبت به سادات کرام افغانستان از طرف کسانی هست که خود را منسوب به قوم هزاره میدانند و خط اول مبارزه خود را مبارزه با سادات میبینند و در مقابل سادات اهل قلم با بینش فراتر از زعم و فکر آنها فقط به همان جماعت پاسخ داده اندو قلم زده اند که قابل مقایسه با حجم حمله و تخریب آنان نیست, چون سادات عظام خیلی مصلحت ها را مدنظر میگیرند.

در نقض گفته های اللهیاری به چند مطلب کوتاه از ظلم ها به سادات و هزاره ها در تاریخ مرحوم کاتب می اندازیم و الا بر همه روشن است اگر بخواهیم در همین زمینه پافشاری کنیم باید کتاب ها و دائره المعارف ها در ظلم به سادات و شیعیان افغانستان نوشته شود و همچنین نقدی باشد بر گفته های اقای اللهیاری در این زمینه باشد.

  • به روایت کاتب در سراج التواریخ،باب [فصل،بخش] وقایع هزاره جات و صفحه ۲۸۱، در تاریخ ۲۷ ربیع الثانی سال ۱۳۱٠ه‌ق،عریضه ای به عبدالرحمن رسید که در آن از شورش و اغتشاش سی و هفت تن از بزرگان هزاره جات خبر داده شد بود.

عبدالرحمن خان،سردار غلام حیدر خان را مسئولیت داد که این افراد را به همراه عیال و خانواده هایشان را دربند کرده و به کابل روانه نماید.

در میان این ۳۷ نفر، چند تن از سادات نیز به اسامی سید حسین، سید محمد کریم شاه،سید انور، سید علی و سید گوهر از سادات یکاولنگ شامل بودند.

بعداً این افراد توسط سردار مذکور محبوس شدند و اموال شان به نفع پادشاهی مصادره گشت و همه شان با اهل و عیال به کابل نزد عبدالرحمن خان فرستاده شدند.

  • در سال ۱۳۱۲ه‌ق، میرزا محمد حسین کوتوال کتابی را به عبدالرحمن خان داد که از نزد شخصی از سادات منطقه مرادخانی به نام سید حسن رضا بن سید جعفر بدست او افتاده بود.در جلد آن کتاب عبارت ” یا علی مشکل مرا بگشاء” نوشته شده بود، عبدالرحمن وقتی این کتاب را دید فرمان داد که سید مذکور را دستگیر کنند و چشمان وی را در آورند.اما سید حسن رضا پنجاه هزار روپیه افغانی، به حیث جریمه پرداخت نمود تا از درآوردن چشم های اش اجتناب نمایند.بعداً با همین پول به فرمان شخص عبدالرحمن خان، مسجد عیدگاه در طی دو سال اعمار گشت. البته کاتب روایت می کند که علاوه بر این ۵٠٠٠٠ روپیه، خود دولت نیز سرمایه ای صرف اعمار این مسجد نموده بود.

    منبع:سراج التواریخ/وقایع هزاره جات/ صفحه ۵۸۲.

  • در ذیل حوادث سال ۱۳۱٠ه ق، کاتب روایت می کند که عبدالرحمن خان به عوامل خود در هزاره جات دستور داد که سیدان، زوار و بزرگان هزاره را که قابل هدایت نیستند، گرفتار کرده و به کابل ارسال نمایند.مدتی بعد بازهم امیر نامه ای به آن ها ارسال می کند و بر گرفتاری اشرار تأکید می نماید.در پی محاصره قلعه نیک که مرکز متعلق به نیروهای دربار بود، توسط سه هزار نیروی جنگی هزاره، بار دیگر حدود 250 هدایت نامه دیگر برای سران اشرار ارسال کرد و از همه بزرگان لشکری و قومی که تحت فرمان دربار بودند خواسته شد که افراد غیرقابل هدایت را دستگیر کنند.در پی رسیدن این فرامین تازه دربار حدود نود تن از سادات، زواران و بزرگان هزاره که قابل هدایت نبودند، گرفتار و به کابل فرستاده شدند.

    منبع/سراج التواریخ/وقایع هزاره جات/ص۳٠۷-۳۱٠.

  • کاتب در صفحه ۴٠۹،نقل می کند که در یورش قشون عبدالرحمنی به ارزگان و غارت و تاراج اموال مردم توسط سربازان حکومتی، سردار عبدالقدوس خان به بزرگان و خان های ارزگان فرمان داد که مصارف و مایحتاج لشکر را فراهم کنند.بسیاری از خوانین ارزگان که همه دارایی خود را در غارت و چپاول ها از دست داده بودند؛ برای اینکه بتوانند مصارف لشکر را فراهم کنند به فروش اعضای خانواده شان روی آور شدند.در این میان، چند تن از خوانین و بزرگان سادات ارزگان نیز شامل بودند که به عنوان نمونه بزرگ طایفه سید درویش و حسینی از شدت در مانده گی دختران و پسران خود را فروختند و از پول آن مصارف لشکری را برای اردوی عبدالرحمن فراهم ساختند.منبع: سراج التواریخ/وقایع هزاره جات/ صفحه ۴٠۹.
  • در صفحه ۳۵۷ سراج التواریخ کاتب روایت می کند که کهندل خان حاکم بهسود به فرمان عبدالرحمن که گفته بود توانایی نظامی هزاره ها را نابود کنند؛ مقادیر زیادی از تسلیحات آن وقت مردم را که شامل تفنگ، شمشیر، تفنگچه و… بود جمع آوری کرد.او به همراه این تسلیحات که قرار بود به سوی کابل ارسال شوند، گروهی از متنفذان مردمی یعنی خوانین و بزرگان را که حاضر تسلیم شدن به اوامر دولت نبودند؛ را به کابل فرستاد.در رأس این گروه از بزرگان و متنفذین بهسود شخصی به نام سید محمد بن سید رضا وکیل و چند تن دیگر قرار داشتند.این افراد با همراه تمامی خانواده های شان که بدست نیروهای جنرال امیر محمد خان گرفتار شده بودند، به کابل فرستاده شدند تا در کابل در مورد حکم صادر گردد.

    منبع:سراج التواریخ/وقایع هزاره جات/صفحه ۳۵۷

آقای اللهیاری مدعی است که سکولارها از این بحث سوءاستفاده می‌کنند؛ اما عجیب است که خود ایشان با «عقل‌گراییِ گزینشی» و «منزوی کردن روایات قطعی»، دقیقا همان مسیری را می‌رود که بدخواهان دین می‌پسندند. اگر کسی از مذهب دلسرد می‌شود، علت آن سخنان ضد و نقیض و بدعت‌گونه‌ای است که قداست‌های مذهبی را زیر سوال می‌برد، نه احترامی که شیعیان از سر معرفت به فرزندان پیامبر خود می‌گذارند.

سخن آخر این بخش : جامعه‌ی هوشیار افغانستان، اعم از هزاره، سادات، قزلباش و دیگر اقوام، نیک می‌دانند که «تقوا» ملاک برتری است، اما این تقوا هرگز با «بی‌احترامی به خاندان رسالت» جمع نمی‌شود. ما ضمن تأکید بر وحدت و برادری، اجازه نخواهیم داد که جریانات منحرف با نام دفاع از مظلومیت، به ریشه‌های اعتقادی ما ضربه بزنند. پاسخ ما همان کلام امام حسن عسکری (ع) است که مقابله با اهل بدعت را وظیفه‌ی هر متدین می‌داند.

در این دو بخش, سعی بر این بود که خطوط اصلی انحراف را به خوانندگان محترم تفهیم کنیم و در بخش های بعدی فقط روی نکات اصلی تمرکز میشود.

ادامه دارد…

​بسم الله الرحمن الرحیم

در میان جامعه شیعیان افغانستان، آقای اللهیاری شخصیتی شناخته‌شده است که با تأسیس «شبکه اهل‌بیت (ع)» وارد عرصه مناظره و دفاع از مکتب تشیع شد؛ انصافاً فعالیت‌های اولیه ایشان در این مسیر، قابل قدردانی و تحسین است. در سالیان نخست که عملکرد ایشان را دنبال می‌کردم، وی را شخصیتی تندخو و در بیان مواضع خود، بی‌پروا می‌یافتم که به مسائل حاشیه‌ای اهمیتی نمی‌داد و اصول برایش ارجحیت داشت. به هر حال، انسان همواره در حال تغییر است و گریزی از آن نیست، اما تغییری که در چارچوب اصول تعریف شده باشد، ارزشمند است.

​ایشان پس از تعطیلی دفتر شبکه در ایران، رویکرد و نوع نگاه خود نسبت به مقوله «ولایت فقیه» و «مرجعیت» را بی‌پرده و عیان مطرح کرد؛ موضوعی که برای اهل علم تازگی نداشت، اما برای بسیاری از عوام، نگاهی نو و متفاوت محسوب می‌شد. با این حال، تندخویی اولیه ایشان نسبت به سقیفه، تغییر محسوسی کرده و در مقابل، پرداختن به مسائل حاشیه‌ای و برجسته‌سازی آن‌ها به شدت نمایان شده است؛ تا جایی که مشروعیت پوشیدن عمامه و عبا را زیر سؤال می‌برد، یا دست به قیاس‌های بی‌پایه در فضیلت میان سادات و سایر شیعیان می‌زند. از سویی، تغییر رویکرد ایشان نسبت به نوروز و اعیاد مجوس –از نفی مطلق تا تبریک گفتن این روزها– و ده‌ها دگرگونیِ رفتاری و فکری دیگر، در شخصیت او به وضوح مشهود است.

​آقای اللهیاری تلاش کرد خود را شخصیتی «حدیث‌بسنده» نشان دهد، اما در پسِ گفتار او، قوم‌گرایی و نژادپرستی پنهانی نهفته بود که سرانجام آشکار شد. این «سیدستیزی» و نژادپرستی که متأسفانه در میان برخی از اصحاب قلم جامعه تشیع افغانستان نهادینه شده است، ریشه‌ در دهه ۴۰ هجری شمسی و جریان‌های کمونیستی (نظیر جریان قلم به دستان کمونیست شعله ای  اعم از مبلغ, رویش, حسین توش, دای فولادی, انجنير سلطان حسين ، داکتر انور يوسفي ، ابراهيم فني, علیزاده مالستانی و دیگر قلم به دستان مزدور) دارد. این روند با تأسیس احزاب قومی و بر سر کار آمدن جریان‌های آقای مزاری و حزب وحدت، به اوج خود رسید و جامعه تشیع را دچار آسیب‌ها و اختلافات عمیقی کرد که تا به امروز گریبان‌گیر آن است. متأسفانه آقای اللهیاری نیز با ورود به این عرصه و دامن زدن به قیاس‌های باطل میان سادات و سایرین، مسیر پیشینیان را در پیش گرفت. او با تفسیر به رأی، انتخاب گزینشی آیات و تضعیف روایاتِ متواتر، و با به حاشیه راندن عقل و منطق، قداست‌زدایی از اولاد پیامبر (ص) را ابزاری برای ارضای حس حقارتِ درونی خود قرار داده است. البته مردم هوشیار افغانستان –اعم از سادات، هزاره، قزلباش، بیات، تاجیک، خلیلی و بلوچ– با تمسک به اهل‌بیت (ع)، همواره این اختلافات را خنثی کرده و از آن دوری می‌جویند.

​علت واکنش ما به این مواضع، دینی و شرعی است؛ چرا که تحریف مبانی، دفاع از کیان اسلام و تشیع را بر هر مؤمن متدینی واجب می‌سازد. طبق کلام امام حسن عسکری (ع)، مقابله با اهل بدعت ضروری است و باید با قاطعیت در برابر آنان ایستاد.

​بی‌شک، ستیز با سادات منحصر به شخص آقای اللهیاری نیست و ریشه در صدر اسلام دارد؛ همان‌گونه که در زمان حیات پیامبر اکرم (ص)، ایشان به شدت در برابر دشمنی با اهل‌بیت (ع) می‌ایستادند و به محبت آنان سفارش می‌کردند. پس از شهادت پیامبر (ص) نیز ستم به سادات از طریق جریان سقیفه به اوج رسید و امروزه همان جریان، مبدأ این قداست‌زدایی‌هاست. آنان با بازی با الفاظی همچون «کسی بر دیگری برتری ندارد»، سعی در تطهیر افکار باطل خود دارند؛ در حالی که پیروان جهالت همواره از این سخنان برای مبارزه با محبت اهل‌بیت (ع) بهره می‌برند.

​این دشمنی ریشه در سقیفه دارد؛ چنان‌که در تفسیر قمی (ج۱، ص۱۸۸) نقل شده است که پسری از صفیه دختر عبدالمطلب از دنیا رفته بود و ایشان بیرون آمده بود, دومی (عمر بن خطاب) آن بزرگوار را دید و گفت: گوشواره ات را بپوشان, و بدان خویشاوندی تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله هیچگونه سودی و فایده ای به تو نمیبخشد.

صفیه با خشونت به او فرمود: ای فرزند زن زشت گفتار, آیا تو گوشواره مرا دیدی؟ سپس خدمت رسول خدا (ص) آمد و در حالیکه اشک میریخت قضیه را گفت.

رسول خدا (ص) بیرون آمد و مردم را به جماعت فراخواند, وقتی اجتماع کردند به آنها فرمود: چه شده است گروهی گمان میکنند خویشاوندی من سودی نمیبخشد؟ اگر در مقام محمود قرار گرفتم درباره محتاج ترین شما شفاعت میکنم.

بعد فرمود: امروز کسی از من درباره پدرش سوال نمی کند مگر اینکه به او خبر میدهم.

شخصی برخواست و عرض کرد: پدر من کیست؟

فرمود: پدر تو آن نیست که تو را به او نسبت میدهند بلکه پدرت فلانی است.

دیگری برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا, پدر من کیست؟

فرمود: پدرت همان است که تو را به او نسبت می دهند.

سپس رسول خدا (ص) فرمود: چرا آنکه گمان میکند خویشاوندی من فایده ای ندارد از من درباره پدرش سوال نمیکند؟

آن شخص برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا, از خشم و غضب خدا و رسولش به خدا پناه میبرم, مرا عفو کن و ببخش, خداوند تو را عفو بفرماید, انگاه این آیه شریفه از طرف خداوند نازل گردید: یا ایها الذین آمنو لاتسئلو عن اشیاء ان تبد لکم تسوکم الی قوله ثم اصبحو بها کافرین – ای کسانی که ایمان آورده اید از مطالبی که وقتی فاش گردد شما را ناراحت می سازد سوال نکنید.

دشمني با سادات، سابقه ديرينه دارد. از اولین کسانی که با خاندان پيامبر (ص) آشکارا دشمني مي ورزيد، عبدالله بن زبير بود. وي از شدت دشمني با خاندان پيامبر(ص) و عشيره و تبار او، صلوات بر حضرت محمد(ص) را در خطبه‌هايش ترک کرده بود تا صلوات بر آن حضرت باعث شادماني و افتخار خاندانش نشود. وقتي مردم بر او اعتراض کردند که چرا در خطبه‌هايش بر حضرت رسول صلوات نمي فرستي، جواب داد: “إني لا أرغب عن ذكره و لكن له أهيل سوء إذا ذكرته أتلعوا أعناقهم فأنا أحب أن أكبتهم “ ؛  من از فرستادن درود بر محمد(ص) رويگردان نيستم، اما او خاندان بدي دارد که هرگاه من محمد(ص) را ياد مي کنم، آن ها گردن هاي خود را بر مي افرازند. اين در صورتي است که من دوست دارم آنان را خوار و ذليل کنم ( شرح نهج البلاغه  ابن ابي الحديد ، ج20 ، ص127)

دشمني با خاندان پيامبر(ص) در ميان بني اميه که از همه روشنتر است و نياز به توضيح و بيان ندارد که خلفا و کارگزاران آن ها همچون عبيد الله بن زياد، حجاج بن يوسف ثقفي و يوسف بن عمر ثقفي با اين خاندان چه عداوت ها که نداشتند و چه ظلم ها که نکردند. پس از بني اميه اين دشمني به بني عباس منتقل شد و خلفاي سفاک و ستمگر اين خاندان همچون منصور دوانيقي و  متوکل بر ذراري پيامبر(ص) هرچه خواستند و توانستند با اين خاندان از قتل و غارت و توهين و تحقير روا داشتند که تاريخ از آن مکدر است و قلم از بيان آن در آزرم.

​امروزه نیز دشمنانِ اسلام که نمی‌توانند مستقیماً با پیامبر (ص) بجنگند، بغض خود را بر ذریه و عالمان راستینِ آن حضرت فرو می‌نشانند. آقای اللهیاری اگر خود را عامل به احادیث می‌داند، باید بداند که نادیده گرفتن احادیثِ فضیلت سادات، او را در چه جایگاه خطیری قرار می‌دهد. ما ایشان و هوادارانشان را به تقوای الهی دعوت می‌کنیم و هشدار می‌دهیم که پایانِ این وادی، الحاد و بی‌اعتقادی است.
​آقای اللهیاری نه تنها با سبک‌شمردن روایات سعی در قداست‌زدایی از ذریه پیامبر (ص) دارد، بلکه با تشکیک در انتساب سادات که امری آشکار (اظهر من الشمس) است، بذر نفاق در جامعه تشیع افغانستان می‌پاشد. جای تعجب نیست که چنین جریانی منکر بسیاری از آیات و روایات شود.

مومنین و متدینین, تعصب و ولیجه پرستی باید کنار گذاشته شود و بیان امتیازات اسلام برای سادات و تاکید به احترام و دوستی با آنان هیچ منافاتی با عدل و داد الله متعال و دین مبین اسلام ندارد بلکه عین صواب و دوست داشتن مظاهر الهی در فطرت انسانی نهادینه شده است

دین مبین اسلام برای نژاد سادات و ذریه حضرت زهرا سلام الله علیها به دو جهت امتیاز قائل شده است:

اول:

آنکه این سلسله از نسب, از حضرت آدم علیه السلام تا حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله همه انبیاء و رسولان و پاکان بوده اند. زیرا در زیارت ها خطاب به ائمه اطهار علیهم السلام میخوانیم:

شهادت میدهم تو در صلب های پاک و شامخ بوده ای, مثل آنکه در زیارت وارث خطاب به حضرت سیدالشهدا حسین بن علی علیه السلام می خوانیم: اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره

و از زمان حضرت رسول اکرم و علی بن ابی طالب علیهما السلام تا این زمانه این نژاد, همه مسلمان و موحد و اکثرا دارای مذهب حقه بوده اند و یکی از دلایل باطل این قیاس باطل از طرف آقای اللهیاری همین است که اکثر سادات معظم پیرو مذهب حقه و مومن به تعالیم الهی میباشند و بالطبع قدر و منزلت سادات عظام هم در نزد خداوند متعال مقامی در خور توجه است و سبب جذب عوام به سوی خوبی ها (سادات) میباشد.

سادات اکثرا در هر زمان علیه طاغوت های زمان خود قیام می کرده و همیشه ظالمان و ستمگران را در وحشت و اضطراب قرار میداده و تا حدی آنها را کنترل میکرده و بهترین نمونه های مجاهدین واقعی اسلام بودند و هستند.

تردیدی نیست که اگر یک فرد به خاطر جهاد و تقوی و شناخت و علمش بر سایرین فضیلت داشته باشد, به طریق اولی نسلی و نژادی هم اگر دارای این خصوصیات باشد, بر سایر نژاد ها مزیت و امتیاز خواهد داشت.

آقای اللهیاری, شما روزی صد بار از بینندگان شبکات شما و بعضا ولیجه پرستان دیگر کلمات مالک اشتر زمانه, حضرت علامه و دیگر تعاریف را میشنوید! آیا امکان این مساله هست که دیگری بیاید و برنامه ای درست کند و برتر بودن و مومن بودن شخصی اللهیاری و مثلا آقای زید که هر دو شیعه میباشند و یکی عالم و شیعه مقید است و دیگری شیعه مقید است را مورد تفسیر قرار دهد و در آخر آن شیعه مقید که مقامی بس عظیم دارد را بر عالم و شیعه مقید دیگری برتر بداند! آیا این قیاس باطل و خنده آور نیست؟!

در قرآن مجید بخاطر آنکه بنی اسرائیل از نژاد انبیاء بوده اند, با همه ی اعمال زشتشان خدا آنها را بر دیگران برتری داده است و برای آنها امتیاز قائل شده است. چنانکه آیات زیر بر این مطلب کاملا گواهی داده است. (سوره اعراف آیات 138 تا 140 – سوره جاثیه آیه 16 – سوره بقره آیه 47)

در تمام این آیات خداوند متعال تصریح کرده است که آنها را بر تمام مردم زمان خودشان فضیلت داده است.

بنابراین بنی اسرائیل بخاطر انتسابشان به انبیا علیهم السلام دارای فضیلت شده اند همچنین سادات گرامی به خاط انتسابشان به انبیا و ائمه اطهار علیهم السلام دارای فضیلت اند.

دوم:

آنکه نژاد سادات بخاطر انتسابشان به پیامبر اکرم و امیرالمومنین علی و حضرت فاطمه زهرا علیهم السلام برتری و فضیلت دارند.

خداوند متعال در قرآن سوره آل عمران ایه 103 میفرماید:

به یاد بیاورید نعمت خدا را زمانی که با هم دشمن بودید, پس خدا دل های شما را با هم مهربان نمود و شما بودید که در زیر سایه اسلام به نعمت خدا برادروار زندگی کردید و شما بودید که بر لب گودی آتش جهل و نادانی و بدبختی قرار داشتید و خدا شما را بوسیله پیامبر اسلام نجات داد.

شما میدانید که اگر خدا به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله مردم را از آن پرتگاه نجات نمی داد, آنها در آتش بدبختی میسوختند و اگر زحمات 23 ساله پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نبود مردم هیچ چیز نداشتند و هر چه امروز از نظر معنوی و حتی مادی دارند, مربوط به بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است.

برای پرهیز از اطاله کلام، در اینجا به ذکر دو مورد بسنده کرده و نقدِ دقیق‌ترِ «قیاس باطلِ فضیلت» را در مطالب بعدی ادامه خواهیم داد.

 

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

چرا فرزندان علی(ع) و فاطمه زهرا(س)، فرزندان پیامبر خوانده می شوند؟ معمولاً فرزند به پدر منسوب است نه مادر، پس چرا امام حسن و امام حسین علیهماالسلام و فرزندان امام حسین خود را فرزندان رسول خدا می شمارند؟

برای پاسخ به دلایل فراوانی از قرآن و کلام پیامبر استناد شده، همچنین به روایاتی از امامان معصوم که به قرآن تمسک جسته اند که به بعضی اشاره می شود.

آیات:

 

1. آیه مباهله: «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَکُمْ وَ نِسَآءَنَا وَ نِسَآءَکُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللّه ِ عَلَی الْکاذِبِینَ؛

بسم الله الرحمن الرحیم

این سوره با همۀ کوتاهی که دارد یعنی سه آیه بیشتر نیست. یکی از فصیح ترین و بلیغ‌ترین سوره‌های قرآنی است. به طوری که مفسران شیعه و سنی مطالب فراوانی در مورد این سوره مبارکه دارند و به نگارش درآوردند. به عنوان نمونه زمخشری  سنی علاوه بر آنکه در تفسیر کشاف به گوشه‌هایی از وضوح بلاغت سوره اشاره می کند، مستقلاً یک کتابی هم در تفسیر سورۀ (کوثر) نوشته و در حقیقت سورۀ (کوثر) را نمادی از اعجاز بلاغی قرآن معرفی می‌کند. در عین حال در تفسیر این سوره لازم است که ما چند مطلب را درنظر بگیریم. یکی آنکه مفردات سوره را مرور کنیم از نظر معنا و لغت و مفهومی که دارد و دیگر آنکه ببینیم بعد از شناخت این مفردات رابطۀ این آیات با یکدیگر چه خواهد بود و نهایتاً پیام و مفهوم سورۀ کوثر چه خواهد شد. وقتی که نگاه می کنیم در آیات این سوره یکی لغت (أَعْطَيْنَـا) به معنای دادیم و بخشیدیم است که این ظرافتی که در (أَعْطَيْنَـا) وجود دارد اعطاء است و در اعطاء نوعی حرمت برای آن کسی که چیزی را می‌گیرد وجود دارد و در حقیقت وقتی می‌خواهند حرمت بگذارند می‌گویند ما عطا کردیم و نکتۀ دیگر ،با اینکه ما می‌دانیم فاعل (أَعْطَيْنَـا) خدا است ولی در عین حال این با صیغۀ جمع به کار رفته به جای اینکه بگوید من به تو این را دادم می‌گوید ما دادیم که با نوعی حشمت و جبروت و موضع بالا و قدرت همراه است. واژۀ دیگر واژۀ کوثر است که در لغت به معنای خیر کثیر است چون کوثر بر وزن فوعل از اوزان مبادره است و بر کثرت دلالت می کند اما اینکه حالا مصداق این کثرت و خیر کثیر چه باشد آن دیگر یک بحث تفسیری است که ما در تفسیر، وجوهی و احتمالاتی را خواهیم گفت.

بعد می فرماید (فَصَلِّ لِرَبِّکَ وانْحَرْ). فَصَلِّ که فعل امر الصلاه به معنای نمازگذاری است در وانْحَرْ دو تا احتمال وجود دارد در معنا شناسی لغوی، یکی به معنای نحر شتر است که در حقیقت قربانی را افاده می کند، یعنی شتری را نحر کن. و دیگری الهوردیک الا الهک….. یعنی در مقام نماز دستان خود را به حوالی گردن و به موازات گردن بیاور بعد می‌فرماید (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأَبْـتَـرُ) ، لغت دیگر شانء که شانء از شنئان می آید ، شانء به معنای عداوت و چینه ورزی و بدخلقی است و شانء کسی است که صاحب این صفات است. یعنی آن شخصی که شانء تو است و کینه ورز تو است. و بالاخره الأَبْـتَـر به معنای دم بریده و بلانسل و مقطوع النسل بعد از آنکه ما با مفردات این سوره آشنا شدیم به طور اجمال و خلاصه در مقام تفسیرِ این سوره وقتی که (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأَبْـتَـرُ) را می بینیم و به سراغ روایات تاریخی می رویم اصطلاحاً‌ روایات تاریخی به ما می‌گویند که رسول گرامی اسلام به جهت آنکه فرزندان پسر و فرزندان ذکورشان از دنیا می‌رفتند بعد از مدّتی و فقط از ایشان فرزندان دختر باقی می‌ماند برخی از دشمنان آن حضرت از جمله عاصبن وائل السهمی یا ولیدبن مغیره یا ابوجهل یا ابوسفیان چون افراد مختلفی را گفتند گرچه معروف ترین آن ها همان عاصبن وائل السهمی است،‌ اینها می آمدند خدمت پیامبر و به عنوان مسخره کردن و به عنوان ملامت می‌گفتند که ایشان ابتر است و کلمه ابتر را به کار می بردند.

خدای تبارک و تعالی در مقام تسلای دل رسول خود و در مقام بیان این نکته که دشمن تو ابتر خواهد بود سورۀ کوثر را نازل کرده و در حقیقت وقتی که می گوید: (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأَبْـتَـرُ) ، این إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأَبْـتَـرُ پاسخی است در مقابل آن ملامت ها و پاسخی است در مقابل آن نسبت هایی است که می دادند. حالا برای آنکه ثابت شود که آن ملامت کنندۀ‌ پیغمبر ابتر است و نه پیغمبر. چه چیزی ثابت می کند که پیغمبر دیگه ابتر نیست؟ ِ(انَّآ أَعْطَيْنَـکَ الکَوْثَرَ) ، به اعتبار اینکه ما به تو کوثر را بخشیدیم تو ابتر نخواهی ماند، بلکه شانء و ملامت کنندۀ تو ابتر خواهد بود. معلوم می شود آن جملۀ وسط که (فَصَلِّ لِرَبِّکَ وانْحَرْ) ،‌این در مقام شکر گذاری و به شکرانۀ نعمت کوثر نازل شده بنابراین (فَصَلِّ لِرَبِّکَ وانْحَرْ) هم ارتباط دارد به آیۀ اول و هم در عین حال بی تناسب نیست با آیۀ بعد که امتنان دیگری را برای پیغمبر رقم می زند. ما به تفاسیر مراجعه می‌کنیم وقتی در تفاسیر مراجعه می کنیم مثلاً تفسیر المیزان به فرمایش مرحوم علامۀ طباطبایی می گویند که تا بیست و شش مصداق برای (کوثر) شناسایی شده . اما معروف‌ترین این مصداق ها علم کثیر نهری در بهشت است، کثرت پیروان، قرآن، وحیِ نبوت، مقام شفاعت، اخلاق نیکوست و واقعاً وقتی ما به شخصیت رسول خدا مراجعه می کنیم، می‌بینیم هیچ یک از این مواردی که ذکر شده بی تناسب با شخصیت پیغمبر نیست، پیغمبر می‌تواند وارث و صاحب تمام این مصادیق خیر بشود به عنوان مصداقی از کوثر. ولیکن حقیقتاً اگر ما بخواهیم برای کوثر یک مصداقی پیدا بکنیم که هم با سبب نزول بسازد و هم با (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الأَبْـتَـرُ) بسازد که بحث نسل و مقطوع النسل بودن کسی می ‌خواهد مطرح شود قاعدتاً باید برای کوثر معنایی را درنظر بگیریم که این معنا کاملاً رابطۀ منطقی با مشکلی داشته باشد که برای رسول خدا مطرح می کردند و نسبت می‌دادند. یعنی اگر مشرکان قریش پیامبر را ابتر می‌نامیدند به اعتبار اینکه مقطوع النسل است قاعدتاً کوثر باید ارتباط با مقطوع النسل نبودن رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا بکند. و این زمانی است که ما می‌بینیم یکی از معروف ترین مصادیق کوثر که مخصوصاً در تفاسیر شیعی و روایات شیعی بر آن تاکید شده وجودِ مبارک فاطمۀ زهرا علیه السلام اعلام می شود. با تولد (فاطمه الزهرا(ع)) در آن جامعه چند چیز به اثبات می‌رسد یکی اینکه زن این مقام و شخصیت را دارد که بر خلاف فرهنگ جاهلی می‌تواند عامل استمرار نسلِ انسان تلقی شود. چون تا آن موقع فکر می کردند نسل انسان فقط از طریق اولاد ذکور استمرار پیدا خواهد کرد. وجود نازنین فاطمه زهرا ثابت کنندۀ این شخصیت برای زن بود که زن می‌تواند عامل استمرارِ نسلِ حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله باشد و لذا (حسن و حسین) را (ابناء الرسول، ابناء‌رسول) خدا صدا می زدند . آیۀ 62 سورۀ آل عمران معروف به آیۀ مباهلم وقتی می‌گوید ابناءنا مقصود (حسن و حسین علیهم السلام) هستند و نکتۀ‌ دیگر آنکه رسول گرامی اسلام از آن در حقیقت حجمۀ ملالت دشمنان خود خارج شد و در واقع صاحب نسل بسیار با برکتی شد که امروز وقتی ما نگاه می‌کنیم سادات در تمام نقطه های عالم پراکنده شدند به برکت وجود ()فاطمه الزهرا (ع)() این همان نعمتِ بزرگی بود که رسول گرامی اسلام موظف شد که به شکرانۀ آن اولاً نماز آنهم برای پروردگار بجا بیاورد و از طریق ذبح شتر و قربانی شتر ولیمه بدهد و شکرگذاری عملی خود را با اطعام طعام به مؤمنین به منسه ظهور بگذراند. چیزی که ما بیان کردیم به مقتضای بلاغت سورۀ کوثر بود، چون بلاغت اقتضا می کند که آیات یک ارتباط تنگاتنگی با هم داشته باشند و به صورت جزایر پراکنده در یک سوره مورد بحث و تفسیر قرار نگیرند.

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

در میان اقوام و ملل جهان از دیرباز، رفتارهایی برای نشان دادن احترام به دیگران، بزرگداشت افراد، ابراز محبت و دوستی … وجود داشته است؛ این رفتارها در برابر رهبران دینی و بزرگتر‌ها، حاکمان و امیران، دانشمندان و دوستان وخویشاوندان و کودکان… بروز پیدا می‌کند، از جمله این رفتار بوسیدن سر و پیشانی، گونه و دست و پا می‌باشد.

در آثار و منابع اسلامی و در بین علما و مسلمین -‌از همه فرقه‌ها و مذاهب- نیز چنین رفتارهایی را می‌توان مشاهده کرد که یکی از آنها دست بوسی است. دربرابر رفتار «دست بوسی» دیدگاه‌های مختلفی وجود داشته و دارد که از تایید و تکذیب آن، تا حکم به استحبات و یا کراهت آن را می‌توان سراغ گرفت.

نکته مهمی که باید به آن توجه داشت، رفتارهای مورد اشاره به خودی خود و به ذات خویش، دارای حسن و قبح نیستند، و به بیان دیگر حسن و قبح ذاتی ندارند، و نیکویی و زشتی آن، وابسته به نیت ها و انگیزه‌های افراد، شرایط اجتماعی، فرد انجام دهنده و… برمی‌گردد؛ به عنوان مثال، دست بوسی کودکی نوزاد نمی‌تواند معنا و مفهوم زشت و ناپسندی در هیچ فرهنگ و مذهبی داشته باشد، و معنای آن جز ابراز محبت و عاطفه نسبت به کودک نخواهد بود.

بنابراین، در بررسی رفتار «دست بوسی» و پسند و ناپسندی آن، باید به جوانب دیگر آن پرداخت، و به انگیزه‌ها، نتایج و آثار آن توجه کرد، براین پایه، حکم واحد و یکسانی برای «دست بوسی» نمی‌توان صادر کرد، که همه موارد و افراد را در همه شرایط و زمان‌ها و مکان‌ها در برگیرد و آن‌را درهمه موارد ناپسند و مذموم یا مورد پسند و نیکو شمرد.

نباید از یاد برد که اقوام و مللی که به اسلام گرویدند، دارای رفتارهای مختلف به جهت احترام و تکریم بزرگان و دیگران بودند، و اسلام دربرابر این رفتارها سه گونه برخورد داشته‌ است، پاره‌ای از آنها را تایید و برخی را رد نموده است و پیرامون برخی از رفتارها نیز سکوت اختیار کرده یعنی ما رد و یا اثباتی در سیره و سنت پیغمبر(ص) و بزرگان اسلام در برابر آن نمی‌شناسیم.

برای مثال در کشورهای اسلامی, یک کودک و شخصی که به بزرگتر از خود و یا ریش سفید باشد به سبب احترام به بزرگی او دست او را میبوسند و یا یکی از مصادیق احترام به پدر و مادر در بین مسلمانان, بوسیدن دست آنان میباشد که چه بسا این رفتار حتی به زعم غیر مسلمانان, رفتاری زیبا و قابل احترام است.

در اسلام، رفتاری مانند «سجده» دربرابر دیگران به شدت رد و نفی شده است، ولی پیرامون «دست‌بوسی»، آثار مختلفی در دست است که برخی آن را تایید و برخی کراهت دارند، بنابراین می‌توان گفت که نظر اسلام و دین پیرامون آن، نه رد مطلق و نه تأیید مطلق می‌باشد، بلکه با توجه به موارد آن که به سبب انگیزه‌ها و شرایط تغییر می‌کند، حکم آن نیز مختلف می‌شود، بی شک می‌توان گفت اگر «دست‌بوسی» موجب خواری و ذلت «دست‌بوسنده» و کبر و غرور کسی شود که دست او بوسیده می‌شود، ناپسند و مذموم است.

آن امری که در اسلام رد شده است و جائز نیست, آن است که شخص به سبب ترس یا ثروت یا تملق و چاپلوسی برای دنیای خود به شخص مقابل سجده کند یا دست آن را ببوسد و احترام کند که این دست‌بوسی و تملق به‌طور آشکار با عزت نفس و کرامت انسانی در تضاد است، زیرا فرد را به بردگی فکری و رفتاری کشانده و استقلال شخصیت را از بین می‌برد. این رفتارها که اغلب ناشی از طمع یا ترس است، فرد را در برابر صاحبان قدرت خوار کرده و او را از حقیقت انسانی خود دور می‌کند.

پدیده ای که اسلام با آن به شدت مخالفت میکند احترام برای تملق و چاپلوسی است. این تملق و چاپلوسی گاهی در زبان و گاهی در رفتار و گاهی در نوشتار پدید می آید که تاریخی  به قدمت حیات انسان و حکومتها توسط نوع بشر دارد ! متاسفانه طی سالها تجربه و حضور در جامعه, خصوصا جامعه ای که به سمت قوم گرایی پیش میرود نه فضیلت گرایی, شاهد حضور این افراد متملق بوده و هستم . افراد چاپلوس و متملق  این عمل زشت را برای بدست آوردن مال دنيا، افزایش محبوبیت و جلب توجه بیشتر و بدست اوردن پست و مقام و موقعیت بهتر، در برابر صاحبان مقام و قدرت، به زانو مى ‏افتند، سر تعظيم فرود مى ‏آورند، و بصورت بنده ايى ذليل و بى ارزش ظاهر مى ‏شوند که اسلام و حقیقت اسلام با این نوع زندگانی نه تنها یک فرد مسلمان بلکه برای غیر مسلمان مخالف است. این افراد گاهی برای قوم گرایی و گاهی برای بی احترامی به ارزش های جامعه مسبب بدگویی و غیبت و دروغ بافی و وارد کردن تهمت و افترا برای از صحنه بدر کردن افراد توانمند و دلسوز و خادم می شوند. (که بیشتر به این مساله نمیپردازیم و در آینده ای نزدیک, این نوع برخورد را مورد تحقیق و نقد, خصوصا در بین شیعیان افغانستان قرار خواهیم داد.)

در باب بوسیدن دست سادات, نه تنها این امر باعث خواری دست بوسنده نمیشود بلکه به نوعی احترام به سبب سیادت و فضیلت شخص سید میباشد که از دیرباز با بوسیدن دست سادات و هم چنین بوسیدن سر شخص بوسنده از طرف سید نوعی احترام و مودت و دوستی به یکدیگر را نشان میدهد که سفارش دین مبین اسلام و تاکید آن به محبت به یکدیگر است و آثار فراوانی در جامعه دارد. محبت و دوستی و همدلی در بین آحاد شیعیان مستحکم تر میشود و به نسل های دیگر هم آموزش میدهند که محبت و همدلی به چه معنا است. شخص بوسنده تمرین محبت و احترام به ذریه پیامبر خدا و امیرالمومنین علی علیه السلام را دارد و سادات هم در مقابل با محبت به موالیان جد خود این احترام را با ارزش و بافضیلت میدانند و سعی در احترام متقابل نسبت به احترام کننده و تلاش مضاعف برای ترویج و تبیین دین الهی در جامعه شیعیان را در پیش میگیرند.

اینک با نقل نمونه‌هایی از سنت و سخنان بزرگان اسلام، زوایای بیشتری از بحث برای خوانندگان روشن می‌شود. بیش از نقل آنها، توجه به یک نکته مفید خواهد بود که در اسلام اموری از بوسیدن دست خویشتن وجود دارد، چنان‌که پیغمبر(ص) و… پس از استلام حجرالاسود، دست خود را می‌بوسید و یا امام علیه السلام در دادن صدقه دست خود را می‌بوسید، که این خود حکایت می‌کند دست به دلیل تماس با حجر و… مبارک شده و ارزش بوسیدن دارد، همین نکته در مورد بوسیدن دست دیگران نیز می‌تواند مورد توجه قرار گیرد.

۱- در سنت و سیره اصحاب و یاران پیغمبر(س) و ائمه معصومین(ع)، مواردی دیده می‌شود که آنها دست پیغمبر(س) و امام(ع) را بوسیده‌اند، و نهی و ردی از سوی آنان نیز نشده است.

در کتاب «موسوعة الدفاع عن رسول‌الله(ص)،ج۲، ص ۷۹‌»می‌نویسد: «در مورد بوسیدن دست، احادیث و آثار فراوانی وجود دارد که مجموع آن بر ثبوت آن از پیغمبر(ص) دلالت می‌کند.»

در آثار و منابع از بوسیدن دست پیغمبر(ص) توسط یاران و اصحاب از جمله زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه و بوسیدن دست امام حسین(ص) توسط فرزدق شاعر و بوسیدن دست امام صادق(ص) توسط محمد بن مسلم [فقیه و راوی بزرگ شیعه] …حکایت شده است.

[کنزالعمال، ج۲۹، ۲۲۰، جامع الاحادیث، ج۲۸، ص۱۰، کافی، ج۲، ص ۱۸۵، بحارالانوار، ج۴۶، ص ۹۵۷؛ کشف العمه، ج۲، ص۴۳، تفسیر منسوب به امام عسکری(ع)، ص ۶۳۷و…]

۲- در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام با سند صحیح نقل شده است:« سر و دست کسی جز سر و دست پیغمبر(ص) یا کسی که از او اراده رسول خدا(ص) بشود، بوسیده نمی‌شود.» و در روایت دیگری فرموده‌اند، دست بوسیدن جز برای پیغمبر و جانشین پیغمبر(ص) شایسته نیست.[کافی، ج۲، ص ۱۸۵]

۳- د‌ر منابع اهل سنت از بوسیدن  دست خلیفه دوم توسط ابوعبیده جراح [السنن الکبری، ج۷، ص ۱۰۱]  و بوسیدن دست انس به مالک به دلیل تماس با دست پیغمبر(ص) و … یاد شده است.

۴- شهید اول، از فقهای بزرگ شیعه، به جواز بوسیدن دست برادران مسلمان که به عنوان تعظیم و بزرگداشت مومن فتوا می‌دهد [القواعد و الفوائد،ج۲، الدروس الشرعیه، ج۲، ص ۱۸]

۵- عالمان اهل سنت نیز به جواز، بلکه استحباب آن نظر داده‌اند از جمله صاحب البحر المحیط در تفسیر خویش[ج۶، ص ۳۲۷] به جواز دست بوسی، و صاحب فیض القدیر [ج۶، ص۱۵] به استحباب آن برای علم و شرف قائل شده‌اند.

درمجموع از روایات، فتاوا و دیدگاه‌های فقیهان اسلام، نمی‌توان دست بوسی را کاری نادرست و ناپسند برشمرد، آری باید توجه داشت که این رفتار نباید موجب تجلیل و احترام کسانی شود که شایستگی ندارند، و نباید برای امور دنیا و ارباب زر و زور انجام پذیرد، و نباید موجب خواری و… گردد.

بنابراین، چه زیبا و پسندیده است که فقط این «دست‌بوسی» در برابر کسانی انجام شود که قصد و نیت از آن تجلیل و بزرگداشت پیغمبر(ص) باشد، و آن کسی که دست می‌بوسد و آن که دستش بوسیده می‌شود، هر دو مراقب باشند که مبادا انگیزه‌های دیگر در آن راه پیدا کند. خصوصا سادات معظم به این امر بیشتر واقف هستند و میدانند که این احترام به سبب اجداد پاک و طاهر ایشان میباشد.

نه تنها بوسیدن دست بلکه نگاه محبت آمیز به سادات, خود عبادت است در حدیثی از امام رضا علیه السلام در عیون اخبار الرضا علیه السلام ج2ص51 نقل شده است که امام رضا علیه السلام فرمودند: نگاه کردن به فرزندان ما عبادت است, راوی گوید: عرض کردم: یابن رسول الله, نگاه کردن به فرزندان شما یا همه اولاد پیغمبر صلی الله علیه و آله؟ حضرت فرمودند: نگاه کردن به همه فرزندان پیغمبر صلی الله علیه و آله تا زمانی که از روش رسول الله صلی الله علیه و آله جدا نشده و خویشتن را به گناه آلوده نکردند عبادت است.

دین مبین اسلام به پاس زحمات ثقلین این چنین ثواب و امور سهل را برای کسب فیض مومنان برای آنان قرار داده است تا باشد که ذره ای از زحمات منادیان عدل و انسانیت را جبران کنند تا در روز قیامت در زمره دوستداران اهل بیت علیهم السلام قرار بگیرند و این اجر و ثواب بی پاسخ نمیماند همانطور که امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: هر که نیکی کند به یکی از فرزندان عبدالمطلب و او مکافات نکند او را در دنیا من مکافات میکنم او را در روز قیامت. کبریت احمر 427 چاپ سنگی- یا در حدیث دیگری از رسول الله صلی الله علیه و آله نقل شده است که نشان دهنده این است که نه تنها محبت به آنان دارای ثواب و اجر است بلکه کسیکه برای بنی هاشم کاری انجام دهد و پاداش نگیرد در روز قیامت پاداشش بر عهده رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: کسی که برای یکی از فرزندان عبدالمطلب کاری انجام دهد و در برابر به او پاداش داده نشود, من فردای قیامت هنگامی که مرا ببیند, به او پاداش میدهم – صحیفه الامام الرضا علیه السلام 86 –

بررسی دو حدیث در دست بوسی

 

لطفاً دو حديث شريف زير را از لحاظ صحّت و سقم مورد بررسي قرار دهيد؟
حديث يك: «هرگز نبايد كسي دست ديگري را ببوسد، چه دست بوسي به منزلة پرستش است»
حديث دوم: «و تنها پيشاني پيشوايان را مي‌توان بوسيد» در حال حاضر كه دست علماء را مي‌بوسند چه حكمي دارد؟

همان گونه كه مي‌دانيد در مورد احترام به پدر و مادر و بزرگان و كساني كه در اسلام ريش خود را سپيد كرده‌اند توصيه‌ي زيادي شده است كه از جمله مي‌فرمايند: «وقِّروا كبارَكم»[صدوق، عيون اخبار الرضا(ع)، بيروت، مؤسسة اعلمي مطبوعاتي، چاپ اول، سال ۱۴۰۴، ج۲، ص ۲۶۵، حديث ۵۳] به بزرگان خود احترام كنيد، در حقيقت احترام به ديگران نشانه‌ي شخصيت و بزرگ‌منشي احترام كننده است.
دو حديث مذكور را ابن شعبة حراني در كتاب تحف العقول بدون ذكر سند چنين نقل كرده: و قال ـ عليه السّلام ـ : لا يقبل الرجل يد الرجل، فإنّ قبلة يده كالصلاة له، و قال ـ عليه السّلام ـ : … و قبلة الامام بين عينيه.[ابن شعبه حراني، تحف العقول، قم، مؤسسة نشر اسلامي، جامعة مدرسين، چاپ دوم، ۱۴۰۴ق، ص۴۵۰.] در اصطلاح حديث شناسي اين چنين روايت را مرسله مي‌نامند كه از درجة اعتبار ساقط است، پس نمي‌توان براي اثبات مطلبي به اين دو حديث استناد و استدلال كرد.
ولي محدّث بزرگوار جهان تشيّع مرحوم ثقة الاسلام كليني در كتاب شريف كافي دو حديث مشابه را با ذكر سند نقل مي‌كند كه در بين روات يكي از آنها فردي است كه مورد اعتماد نيست، حديث اول كافي چنين است: علي بن مزيد صاحب السابري قال دخلت علي أبي عبدالله ـ عليه السّلام ـ فتناولت يده فقبلتها، فقال: أما إنها لا تصلح إلاّ لِنَبٍّي أو وصي نبي.[کليني، محمد بن يعقوب، كافي، دارالكتب الاسلاميه آخوندي، چاپ چهارم، ۱۳۶۵، ج۲، ص ۱۸۵، حديث ۲] علي بن مزيد مي‌گويد:

خدمت امام صادق ـ عليه السّلام ـ رسيدم و دست آن حضرت را بوسيدم، امام ـ عليه السّلام ـ فرمودند: آگاه باش كه بوسيدن دست كسي صحيح نيست مگر دست پيامبر يا وصي پيامبر، و حديث دوم چنين است: رفاعة بن موسي عن أبي عبدالله ـ عليه السّلام ـ قال: لا يقبل رأس أحد و لا يده إلا يد رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ أو من اريد به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ [همان، ج۲، ص ۱۸۵، حديث ۲] رفاعه روايت مي‌كند از امام صادق ـ عليه السّلام ـ كه آن حضرت فرمودند: سر و دست كسي را نبايد بوسيد مگر دست پيامبر خداـ صلّي الله عليه و آله ـ ، يا كسي كه مي‌بوسد منظورش از بوسيدن سر و دست او، احترام به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد.

حضرت فرمودند: سر و دست كسي را نبايد بوسيد مگر دست پيامبر خداـ صلّي الله عليه و آله ـ ، يا كسي كه مي‌بوسد منظورش از بوسيدن سر و دست او، احترام به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ باشد.

با بررسي اسناد اين دو روايت معلوم مي‌شود كه حديث اول ضعيف است چون كه علي بن مزيد سابري توثيق نشده است و حديث دوم سندش صحيح است.

علامه بزرگوار مجلسي بعد از نقل حديث اول كليني مي‌فرمايد: اين روايت دلالت دارد بر اينكه بوسيدن دست غير معصوم ممنوع است. ولي اين خبر علاوه بر اينكه مجهول است صريح در حرام بودن نيست بلكه ظاهر آن دلالت بر كراهت دارد،[مجلسي، محمّد باقر، بحار الانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، سال ۱۴۰۳ق، ج۷۳، ص۳۹]و بعد ذكر حديث دوم در ضمن بياني مي‌نويسد: منظور از واژة «من» به اجماع فقهاء، امامان معصوم ـ عليهم السّلام ـ هستند. و همچنين سادات و علماء را هم شامل مي‌شود كه در اين قسم اختلاف است گر چه در كلام اصحاب ما نديديم كسي تصريح به حرام بودن كند.[همان، ج۷۳، ص۳۸]

لازم به ذكر است كه با توجّه به عرف و متون فقهي، بوسيدن دست ديگران چند نوع است:

يكي اينكه مثل اينكه بعضي‌ها دست سرمايه‌داري را مي‌بوسند به طمع مال او، كه اين عمل ناپسند است نوع ديگر براي محبّت است مثل بوسيدن دست والدين، دست فرزند خردسال خود يا بوسيدن فرزندان مؤدب دست پدر و مادر خود، را كه جايز است و عملي پسنديده مي‌باشد و جز متشرعان آن را انجام مي‌دهند و يك قسم ديگر جنبة تقدّس دارد مثل بوسيدن دست پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ و يا امام ـ عليه السّلام ـ . كه قطعاً بدون اشكال و بلكه از اعمال با فضيلت است و از نشانه‌هاي عشق و ايمان به آن حضرت مي‌باشد.

  • در بحار الانوار از امام صادق ـ عليه السّلام ـ نقل شده كه حضرت فرمودند: لا يقبل رأس احد و لا يده الاّ رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ او من اريد به رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله ـ ؛ يعني بوسيده نشود يا نمي‌شود سر و دست كسي جز پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ يا كسي كه در بوسيدن او پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اراده شده باشد.
    مرحوم مجلسي پس از ذكر اين روايت ائمه ـ عليهم السّلام ـ و سادات و علما را جزء كساني دانسته است كه در بوسيدن آنها پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ اراده مي‌شود و در مورد علت دخول علماي عامل و هدايتگر مردم كه قول و عملشان با هم موافق باشد در اين حكم را اين مي‌داند كه علما ورثه‌ي انبيا هستند.[همان، ج۳۵، ص۳۷ـ۳۸، و ذيل آن]
    نكته: اين كه گفته شد بوسيدن دست عالم و سادات جايز است منظور اين نيست كه دست هر عالم يا عالم‌نماي را مي‌توان بوسيد، بلكه دست عالم عامل اهل تقوي، و ورع و زاهد را مي‌شود بوسيد و منظور این نیست که دست هر سید و ساداتی باید بوسیده شود بلکه دست ساداتی به سبب محبت به اهل بیت علیهم السلام بوسیده میشود که بدعت گذار نباشند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
۱ـ بحارالانوار، مرحوم محمّدباقر مجلسي، ج ۷۳، ص ۳۸ و ۳۹، ناشر: مؤسسه الوفاء بيروت، چاپ دوم، سال ۱۴۰۳ق.
۲ـ بحر رائق اين نجيم مصري حنفي، ج۸، ص ۳۶۴، ناشر: محمّد علي بيضون، چاپخانة: دار الكتب العلميه بيروت، سال ۱۴۱۸، چاپ اول.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

در ادامه بخش اول مربوط به سادات کنر , به ادامه بحث و در این مطلب به پیرامون شخصیت سید علی ترمذی مشهور به پیر بابا میپردازیم

سید علی ترمذی , مشهور به پیربابا فرزند سید قنبر علی ملقب به امیر نظر بهادر از سادات معظم نقوی, در حدود سال 908 هجری قمری در فرغانه ازبکستان به دنیا آمد و در سال 991 هجری قمری مطابق با 1583 میلادی چشم از جهان فرو بست و در روستای پاچاکلی در ناحیه بونیر از توابع ایالت خیبر پختونخوا, در پاکستان امروز, به خاک سپرده شد.

سید علی از عارفان بنام طریقه تصوف بود که در اثر مجاهدت های زیاد از سلسله های چشتیه, سهروردیه, شطاریه و حلاجیه اجازه دریافت کرد و سرانجام به مقام خلافت سلسله کبرویه رسید. آرامگاه او در بونیر, زیارتگاه خاص و عام است که هر سال از 24 الی 26 ماه رجب, مریدان او در آن جا جمع شده و به دعا و نیایش پرداخته از مقام آن عارف و سید بزرگوار, تجلیل به عمل می آورند.

خانواده سید علی از ترمذ در ازبکستان امروزی, به قندوز در شمال افغانستان مهاجرت کردند. سید علی تحصیلات ابتدایی را تا شرح جامی, نزد پدر کلانش سید احمد نور که عالم و زاهد به پایان رساند و بعد از مرگ او همراه با پدرش سید قنبر علی در معیت محمد همایون, پادشاه مغولی, در سال 943 هجری قمری, به هند رفت و مدتی در دربار همایون به سر برد. اما علاقه او به آموختن علم و عرفان و زهد و ریاضت سبب شد که از دربار بیرون آمده و در مانک پور در پنجاب, به حلقه درس شیخ سیلونه, داخل شود. سید علی نزد شیخ سیلونه کتاب های کافیه, وقایه و هدایه در فقه را آموخت و برای تحصیل تصوف در منطقه اجمیر, نزد شید سالار رومی رفت و به آموزش طریقت اهتمام ورزید.

با گذراندن دوره اول طریقت, مشهور و مرجع خاص و عام شد و از سوی عارف بزرگ سلسله چشتیه, شیخ سالار رومی به خلافت برگزیده شد. شیخ سالار رومی به پیربابا توصیه کرد که برای مبارزه با فساد و بدعت و تبلیغ اسلام به کوهستان, مناطق پشتون نشین کنونی برود. سید علی به سوی کشمیر رفت و در روستایی در گجرات اقامت موقتی اختیار کرد. بعد از شکست همایون از شیرشاه سوری و ملاقات با پدرش که با سپاه شکست خورده همایون از گجرات میگذشت, برای ملاقات با استاد و مربی اش شیخ سالار رومی دوباره عازم اجمیر شد. در راه با سپاه شیرشاه سوری برخورد و آنان به جرم فارسی صحبت کردن وی را دشمن دانسته و قصد داشتند که به قتل برسانند, اما سید علی دو همیان طلا و نقره که پدرش به او داده بود تا در میان فقرا تقسیم کند را به آنها داده و جان به سلامت برد.

سید علی ترمذی, در اجمیر به خانه شیخ سالار رومی رفت, اما شیخ حسین پسر شیخ سالار, او را از مرگ پدرش خبر ساخت و عبا یا چپنی را به او هدیه داد که پدرش توصیه کرده بود. سید علی ترمذی قصد داشت از اجمیر به وطن خودش در قندوز برود, اما در پیشاور که رسید توسط دوستانش به یوسف زئی در سوات دعوت شد تا با فساد و بدعتی که در میان مردم توسط دو نفر از به تعبیر آنها پیران گمراه, بنام طیب و ولی اشاعه یافته بود و سبب گمراهی شده بود, با تبلیغ اسلام, مقابله نموده و مردم را هدایت کند. او در مدتی که در منطقه یوسف زئی اقامت داشت مورد توجه و عنایت سران و بزرگان قبائل قرار گرفت و با خواهر ملک دولت ملی زایی, بنام بی بی مریم ازدواج کرد. بعد از این که صاحب چند فرزند شد برای دیدار پدر و مادرش به قندوز رفت و در ان جا متوجه شد که پدرش وفات نموده, با آن هم مادرش به او توصیه کرد که نزد همسر و فرزندانش به یوسف زئی برگردد و او نیز چنین کرد.

آخوند درویزه و سید محمد ابراهیم شاه مشهور به حصار بابا, از شاگردان و جانشینان سید علی بودند و بازماندگان ایشان نفوذ زیادی در میان قبائل پشتون به دست آوردند. خانواده سید علی ترمذی و اعقاب او از عصر محمد همایون پادشاه مغول تا دوران شاه شجاع ابدالی سدوزایی در کنر و اطراف آن اقتدار و امارت داشتند. اراضی غرب کوتل _گردنه_ مارکله, ناحیه هزاره و پکهلی تا کنار رودخانه کنر, مهابن, بونیر و سوات تا مجرای رودخانه کابل تحت سیطره فرزندان سید علی ترمذی پیربابا قرار داشت. اکثر مناطق پیش گفته در حال حاضر در پاکستان امروزی واقع شده اند. اعقاب سید علی ترمذی در حال حاضر در کشورها و مناطق مختلفی چون بونیر, دیر, با جور, چترال, مردان, ضلع هزاره, کراچی, لاهور, پیشاور و اسلام آباد در داخل پاکستان ساکن هستند و همچنین در افغانستان, کنر, لغمان, کابل و … اروپا, آمریکا, خاورمیانه, تایلند, میانمار, بوپال هند و سایر کشورها زندگی میکنند.

برخی از نویسندگان مانند استاد عبدالحی حبیبی, عارف مشهور میر سید علی همدانی را از نسل سید علی ترمذی و سید جمال الدین افغانی را از نسل میر سید علی همدانی میدانند و برای اثبات آن حتی شواهدی توجیهی را ارائه میکنند که به شدت مورد تردید است, چرا که نسب نامه میر سید علی همدانی به امام زین العابدین علیه السلام از طریق فرزندش حسین اصغر میرسد و نسب سید علی ترمذی به حضرت امام علی النقی علیه السلام از طریق فرزندش سید محمد رضی الله عنه میرسد, بنابراین نسبنامه سید جمال الدین افغانی که به سادات کنر وصل شده مانند برچسب ناچسب به نظر میرسد.

قابل ذکر است که در برخی کتاب ها و منابع, شجره نامه حضرت سید علی ترمذی را به امام حسن العسکری علیه السلام و در برخی دیگر به حضرت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف وصل کرده اند که حتما نادرست است. چرا که امام حسن عسکری علیه السلام تنها یک پسر داشت که همان حضرت مهدی علیه السلام است و حضرت مهدی در کودکی از نظرها پنهان شد و کسی از فرزندان آن حضرت چیزی نمیداند و در هیچ منبع مذهبی و تاریخ ذکر نشده است.

سید مصطفی بابا

سید مصطفی, فرزند سید علی ترمذی, بعد از فوت پدر جانشین او در امامت و طریقت شد. سید مصطفی بر تمام مردم مجاری رودخانه کنر و کابل تا رود سند حکومت داشت. او در حدود سال 980 هجری شمسی مطابق با 1572 میلادی در ثلث نخستین قرن یازدهم از دنیا رفت. آرامگاه سید مصطفی در منطقه دو نهی در پشد, سمت چپ رودخانه کبر واقع شده و زیارتگاه مردم است. پشد دو نهی, در حال حاضر مربوط ولسوالی سرکانی کنر است.

امروزه بخش قابل توجهی از فرزندان سید علی ترمذی پیر بابا طریقت را کنار گذاشته اند و به آئین و روش اجداد طاهرین و معصوم خودشان یعنی دوازده امام همام, ایمان و یقین دارند و در راه معارف مذهب حق تشیع دوازده امامی فعالیت های بسزایی انجام میدهند, همانطور که عده ای دیگر از عموزادگان سادات ترمذی به مذهب اهل سنت و تصوف تاکنون قرار دارند.

 

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

آیت الله الحاج سید عبدالعظیم مبین, فرزند سید شاه حسین, در سال 1321 هجری شمسی در منطقه گردنه واقع در دره سنگلاخ در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. از آنجایی که پدر مرحوم آقای مبین روحانی بوده و جو حاکم بر خانواده گرایش به فضای معنوی و دینی داشته, ایشان از همان اوایل کودکی اشتیاق به فراگیری علوم دینی نشان داده و در آوان جوانی شروع به تلمذ ادبیات جامع عرب (جامع المقدمات) نزد مرحوم حجت الاسلام سید عبدالحمید مروج, برادر بزرگ اش نمود. مبین حاشیه ملاعبدالله و سیوطی را نزد شهید حجت الاسلام سید عبدالحمید ناصر و آیت الله شیخ عزیزالله و سطوح را در مدرسه آیت الله میلانی در مشهد مقدس به پایان رساند.

فعالیت های اجتماعی و دینی

  1. سهم فعال در اعمار مسجد قلعه شهاده
  2. انتشار مقالات و اشعار در هفته نامه پیام وجدان
  3. مشاور و یار نزدیک علامه بلخی بعد از آزادی از زندان
  4. سخنران و خاتم تکیه خانه های میر اکبر آغا و تکیه خانه میرزا فقیر حسین خان در چنداول, ایشان در ضمن تا سال 1357 سخنران و خاتم تکیه خانه قلعه شهاده نیز بود.

آقای مبین, بعد از کودتای خلق و پرچم در سال 1357 اقدام به فعالیت های سیاسی و مبارزه با حاکمیت کمونیست ها نمود و در قیام خونین چنداول کابل که در سال 1358 صورت گرفت سهم داشت. او در محفلی که به دعوت سازمان دفاع از اسلام و با شرکت حلقه های مختلف مبارزین برای تدارک قیام دوم سرطان علیه نظام کمونیستی, در محل شش درک کابل مخفیانه دایر شده بود, برای تحریک شرکت کنندگان و تقویت روحیه مبارزه قطعه شعری را خواند که حاضرین را به شدت تحت تاثیر قرار داد. متن آن شعر از این قرار است:

بیا آخوند به این طوفان چه میگی؟

جواب ملت حیران چه میگی؟

به باغ وحدت ما رخنه کردی

زخشکی بی گل و بوستان چه میگی؟

به لفظ وامسحوا بس جنگ و دعواست

کنون با منکر قرآن چه میگی؟

به بازار فروش است دین و کشور

تو با این بایع نادان چه میگی؟

مگر در دین ما رسم دفاع نیست

دفاع از دین و از ایمان چه میگی؟

به زندان واعظ است و حضرت هر دو

اگر کشتند تو با وجدان چه میگی؟

مبین کم نما این جنگ و دعوا

سخن با مردم بیجان چه میگی؟

آیت الله مبین, در کابل به علت فعالیت های دینی و سیاسی تحت تعقیب رژیم قرار گرفت و مجبور شد به شهر لشکرگاه, مرکز ولایت هلمند برود. وی در آنجا به کمک دوستان و همفکران خود به مبارزه تبلیغاتی علیه نظام کمونیستی پرداخت که سرانجام بعد از شناسایی از طرف رژیم, مجبور به ترک وطن و مهاجرت به ایران شد.

آقای مبین, در سال 1359 در شهر مقدس قم, سازمان نیروی اسلامی افغانستان را با جمعی از روحانیون تاسیس نمود و مدتی مسئول دفتر مشهد مقدس, عضو شورای مرکزی و سخنگوی این سازمان بود. درسال 1360 بنابر ضرورت و تقاضای آیت الله محسنی به حزب حرکت اسلامی پیوست. از آن زمان تا سال 1371 به عناوین ذیل در خدمت جهاد و مجاهدین قرار داشت:

  1. مسئول دفتر حرکت اسلامی در شهر بیرجند – مرکز استان خراسان جنوبی کنونی
  2. مسئول دفتر حرکت اسلامی در استان فارس
  3. مسئول دفتر حرکت اسلامی در تهران
  4. مسئول مالی حرکت اسلامی در پاکستان
  5. عضو ائتلاف هشتگانه مجاهدین در تهران
  6. عضو و از بنیان گذاران شورای ائتلاف چهارگانه در پیشاور.

آیت الله مبین با تشکیل دولت اسلامی افغانستان, به عنوان معاون سفارت کبرای افغانستان در جمهوری اسلامی ایران ایفای وظیفه نمود. ایشان بعد از تسلط طالبان بر کابل و ولایت های دیگر در سال 1379 به کشور هالند مهاجرت کرد و در همان بدو ورود جلسه رسمی مذهبی برای افغان های مقیم هالند در شهر دن هاخ برگزار کرد.

مبین, با توجه به استقبال از این حرکت به کمک و حمایت مومنین, اقدام به فراخوانی عمومی مردم جهت شرکت در مراسم دینی و خرید مکانی برای انجام فعالیت های دینی و مذهبی نمود. بعد از پیگیری و فعالیت های مداوم سرانجام در سال 2006 میلادی موفق به خرید یک مکان مناسب به عنوان مرکز فرهنگی ایمان در هالند شد و تا اکنون مسئولیت سرپرستی امور دینی و ریاست مرکز فرهنگی را بر عهده دارد.

مبین از بدو تاسیس مرکز فرهنگی ایمان, در این مرکز به انجام فعالیت های دینی تبلیغی و فرهنگی مشغول بوده و در کشور هالند در خدمت اسلام و مسلمین قرار دارد. او علاوه بر هالند در سایر کشورهای اروپایی به تبلیغات دینی پرداخته و در ایجاد بعضی از مراکز دینی در اروپا سهم بسزایی داشته است. آثار ایشان:

  1. شبهات
  2. پرسش از شما پاسخ از ما
  3. دیوان اشعار
  4. یکصد و هفتاد حدیث

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

سادات پشتون کُنَر, متشکل از سه شاخه است. شاخه اول و مهمترین آن ها از نسل سید علی ترمذی است, که بیشتر از همه شهرت داشته و در تحولات سیاسی و اجتماعی کنر و منطقه نقش تاریخی دارد. نسب این شاخه به امام علی النقی علیه السلام میرسد و اعقاب آن سادات نقوی محسوب میشوند. شاخه دوم که بعد از قوم صافی دومین قوم بزرگ در کنر را تشکیل میدهد از نسل سید محمد گیسودراز و فرزندان وردک هستند که نسب شان به امام جعفر صادق علیه السلام میرسد, و شاخه سوم از نسل شیخ عبدالقادر گیلانی (جیلانی) است که نسب او به امام حسن مجتبی علیه السلام وصل میشود. اعقاب این شاخه مشهور به سادات قادریه یا سادات غوثیه نیز هستند. سید شمس الدین مجروح و سید محی الدین هاشمی, از سادات قادریه کنر بودند.

سید جمال الدین افغانی, در رابطه با سادات پشتون و کنر چنین نوشته است: از طوایف موجوده در بلاد افغان, یکی طایفه شرفا (اولاد علی بن ابیطالب رضی الله عنه) موسوم به سادات میباشند. برخی از این طوایف پشتک از نواحی قندهار و بعضی در کنر جلال آباد سکونت دارند, چنانچه شرفای کنر از عهد بابرشاه تا امروز کبرا و عظما بوده است و افغان ها به این طایفه نهایت عقیده دارند. عادات, اخلاق و لباس این طایفه مانند افغان هاست. سید جمال الدین, 184

اولاده سید علی ترمذی

اولاده ی ایشان در ولایت کنر در مناطق برنرنگ, کوزنرنگ, شین کورک, دوشاخیل, یوسف زی, عبدالرحیم زی, خافی خیل, یارگل, خاص کنر, لودین, بزرگ خیل, الکوزی, ملک زی, و موسی خیل سکونت دارند, اما سکونت گاه اصلی آنها منطقه پَشَد یا پَشَت است که امیر سید محمود پاچا کنری و اجدادش در آنجا سکونت داشتند.

آرامگاه سید مصطفی بابا جد بزرگ سادات ترمذی کنر در منطقه دونهی پشد در کنار چپ رودخانه کنر واقع شده است که زیارتگاه است. همچنین آرامگاه سید بی بی, از سادات کنر در قلعه زمان شاه کابل, قرار دارد که مردم به زیارت او میروند.

سادات ترمذی کنر, سال ها بر شمال شرق افغانستان تا رود سند در پاکستان امروزی حکومت میکردند و مردمان شجاع و متدین هستند. سادات کنر در مجموع از هر شاخه ای در سه جنگ افغانستان با انگلیس برای کسب استقلال, پرچم جهاد را برافراشتند و با ایجاد لشکر قومی با نیروهای متجاوز و اشغالگر انگلیس جنگیدند. در جنگ اول شخصیت هایی چون سید هاشم پاچا کنری و در جنگ سوم مشهور به جنگ استقلال است سید میر صاحب جان پاچا, مشهور به شیخ پاچای اسلام پوری کارنامه های درخشانی به جا گذاشتند.

در این جنگ هم چنین جنرال سید حسن خان و سید عبدالصمد پاچا, در جبهه ی تل, در مقابله با نیروهای دشمن به شجاعت و پایمردی شهرت یافتند.

هم زمان با مشارکت سادات کنر در جهاد مردم افغانستان علیه انگلیس, آن عده از سادات کنر که در سرزمین تحت اشغال انگلیس ها در آن زمان که در حال حاضر کشور پاکستان است, زندگی میکردند نیز پرچم جهاد برافراشتند و با اشغالگران اعلان جنگ دادند. در این جهاد عده ای از سادات از جمله سید عمرشاه برادر امیر سید اکبر شاه که مقام امارت داشت به شهادت رسیدند.

در جنبش مشروطه خواهی افغانستان در زمان امیر حبیب الله خان, فرهیختگان سادات کنر, نقش برازنده ای داشتند. میرسید قاسم خان کنری یکی از متفکران و اعضای فعال مشروطه اول بود که به مدت دو سال زندانی شد. میر سید قاسم خان از چارباغ لغمان بود, که اصالتا به سادات کنر تعلق داشت.

شخصیت ها و مشاهیر سادات کنر

شخصیت های سادات کنر نه تنها در افغانستان بلکه بیشتر از آن در پاکستان شهرت تاریخی دارند که معرفی آنها کتاب مستقلی می خواهد. در این مقاله در چندین بخش به سادات کنر در افغانستان پرداخته میشود که اسامی برخی مشاهیر آن عبارتند از: سید علی ترمذی (پیر بابا), سید مصطفی بابا, امیر سید محمود پاچا کنری, سید هاشم پاچا کنری, سید عبدالصمد پاچا, ژنرال سید حسن شیون, میر سید قاسم خان, سید غلام حیدر پاچا, سید جمال پاچا مشهور به سید خاکستری, فرقه مشر سید حسن, سیده بی بی, سید ابراهیم قریشی, سید حبیب نیک بین, دکتر سید حسین قریشی, سید شمس الدین مجروح – وزیر عدلیه اسبق, دکتر سید بهاءالدین مجروح, سید محی الدین هاشمی, حاجی سخی داد مشوانی, سید جلال- حاکم کلان کنرها, سید نظیف پاچا, دگروال سید محمد, جنرال سید صالح-لوی درستیز, سید امیر-قوماندان امنیه شرقی, دگروال سید علی پیرطریقت, داکتر سید عبدالله روغ, جنرال سید شریف سریاور نادرخان, داکتر سید حمیدالله روغ, انجینیر سید اسدالله روغ, دگروال سید عبدالوهاب, سید عبدالرزاق-رئیس ارزاق, سید محمد امین مسعود مشهور به حاکم چهاردهی-مدیر عمومی وزارت خارجه, حبیبه صمدی-مدیر لیسه زرغونه, داکتر زرینه, داکتر سید محمد حیدر مسعود, داکتر سید مصطفی مسعود, داکتر سید خلیل الله هاشمیان, سید غلام محمد پاچا-شاعر پشتو و صاحب دیوان شعر, سید محمد حسین پاچا-مقرب دربارهای امیر حبیب الله, امان الله و نادرشاه, سید سلطان احمد مشهور به سید شربت پاچا-رئیس حربیه زمان ظاهر شاه و شاعر انقلابی عضو نهضت مشروطه, سید میاجان پاچا که به دستور هاشم خان صدراعظم وقت در زندان دهمزنگ شهید شد, سید محمد فاران, سید مسعود پوهنیار و …

ادامه دارد…

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بسم الله الرحمن الرحیم

در اصطلاح شرع و ضوابط علم انساب (سیّد) به کسی میگویند که از طرف پدر به یکی از ائمه معصومین علیهم السلام برسد.

برای احراز این سیادت, سه راه شرعی و معتبر داریم که این گونه هستند:

  1. اشتهار ( صدها ساله) یک خاندان به سیادت, به گونه ای که همه اهل محل, این خاندان را از دیر زمان به سیادت بشناسند و به سیادت شان اعتراف کنند.(همانند اولاده شاه قباد ولی و اولاده شاه قلندر یا میرعلی یخسوز یا دیگر خاندان معروف سادات)
  2. شهادت دو عادل آگاه, که در اصطلاح آن را بیّنه ی شرعی میگویند. یعنی چنانچه دو نفر عادل عالم, مورد اعتماد و آگاه به مسائل نسب شناسی به سیادت کسی شهادت دهند, شرعا مورد قبول است
  3. وجود اسناد و مدارک معتبر در خاندان, که بر سیادت این خاندان دلالت کنند و این اسناد عبارتند از :

الف: شجره نامه معتبر که به تائید علمای نسب شناس رسیده باشد.

ب: اسناد سیادت که در قدیم سراغ بزرگ محل, کدخدای محل یا آقای محل یا کسی که قیم امور سادات در منطقه و کشور بود میرفتند و آن شخص هم از روی شناختی که با این خاندان داشت, سندی مبنی بر سیادت این خاندان مینوشت و به آنها میداد.

ج: وجود وقف نامه ها و امثال این گونه اسناد معتبر, که سیادت این خاندان در آنها قید شده باشد.

بنابر این, با این سه شیوه, سیادت یک خاندان ثابت میشود و هیچ راه دیگری, برای اثبات سیادت, شرعیت ندارد.

اﮔﺮ در این مطلب احتمالا مطلبی از جا افتاده است و یادآوری نشده است, سادات محترم میتوانند با شبکات اجتماعی یا از طریق ایمیل و نظرات و مطالب شان را بیان کنند تا به این مقاله اضافه گردد.

کپی برداری از این مطلب با ذکر آدرس سایت www.sanglakh.com بلامانع میباشد.

(( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک و ارنا منا سکنا و تب علینا ))

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم